چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید
چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟
چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟
اما افسوس ... هیچ کس نبود
همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره .
اری با تو هستم . ..
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی
چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟
امشب پرنده ای که رفته بود باز می گردد
با آوازی از دور ...
در تاریکی لحظه هایم سـیبی می افتد
اشباع می شوم از بیکرانی زیستن
...شب آمده است
در سکوت آمده است
...پشت پنجره ام که ابریست
پرندهء کوچک اضطراب
نوک می زند بر شیشه ام از شوق
...پنجره را می گشایم
در وسعت تنهایی ام فریاد میزنم
بــــاران می بارد و من
گم می شوم آرام
در صدای پــــرنده و بـــــاد
از گودال تاریک تنهایی هایم بیرون می آیم
به جهان پوچ و معوج بیرون سرک میکشم
همانا باقی ماندن در سیاه چاله های تو در توی این زمین سرد
و معشوقهء هر شب کرم ها شدن
به از لولیدن در هیاهوهای دیوانه وار این آدمیان
بر سر هیچ !
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
***
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افروز مرا بر غم ها.
***
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
***
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
***
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
***
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
*****
هیچ کس در اکنون تو نیست . . .
هنگام که دلــتنــگی با خطوط مضطربش از تو میگذرد
درختان طنین ظلمت را آهسته میخوانند
و تو دست های لرزانت را دوست تر میداری
دستهایی که آرام به آسمان اشاره می کنند ...
ماهِ روزهای بهاری
و چشم های خیره ات ، که از آینه پیداست ...
روشنایی کوچکت را آرام به درون خسته ات پناه میدهی
تا راه های تاریک از کنارت بگذرند ...
به انتهای شب دست میکشیو نگاه میکنی
با چشم هایی که انگار هزار سال به راه نگاه کرده اند ..!
این نیستی به خاک نشسته در بودنت
این تنهایی که در تو به یغما می رود
این تمـام هر چه من
تمـام هر چه تو
در مــــا تمام شدن
گویی تمام سکوت های فلج را در من نابود میکند ...
چیست این زمزمه های تازه
انگار از آنسوی فرداها به درون جمجمه ام راه یافته
رهگذاری در برهوت روزهای آینده
چنان چون پرنده ای که آوازش
در ناگهانِ اشک هایت اتاقی مشرف به حیاطی همیشه بــارانـی ست ......
یک لحظه از یک روز می آید
حرفهای پنهانش را میزند
حتی اگر خفته باشی پیدایت می کند ...
تکه های پراکنده ام را جمع میکنم
میان دیدن و گفتنم
میان گفتن و سکوت کردنم
میان سکــــوت و خوابیدنم
میان خواب و فراموشیدنم
میان فراموشی و به ابدیت پیوستنم
فصلی را بانام شروع میکنم
با نام او ...
هنوز اما در جست و جوی آنم که کدام گمشده تا اینجا مرا آورده است ؟!
میخواهم ، می خــواهم ها را
تا بخشکـــانم تمام باتلاق های دروغِ حیوانات دمدمی مزاج دو پــا را
میخواهم مـا شدن را
تا آرام کنم من هــای پوسیده ام را
که نومیــدانه شب های دراز بی سحـــــــر
زیر آن بـــاران که می بارید اما خیس نمی کرد
بی صدا گریسته است ...
دیگر به هیچ نیاز نیست
نه این لغات هراسان که برای فریاد تمام ِمن
چون مار به درون حنجره ام پیچ میخورد
نه آن تنــازع دیوانه وار بر سر هیچ
گویی درون این تن پوش پر از مــــا
پر از نیـــــاز
مرگ معنایی نخواهد داشت ...
درها و پنجره ها را گشوده ام
بگذار بــــــاران و آفتـــــاب دست در دست هم به درون آیند
رطوبتِ پنــهانِ روان و تنــم را در بر گیرند
رنگین کمان رهایی ما را در عمیق ترین لایه های صعود به خواب خواهد برد ..
پنـــهان چرا ؟
وقتی که مــا
برای پرسه در حرفهای گیج زوال به انتظار نشسته است
دیگر از چه هراس کنیم ؟!
حادثه ها می آیند
چه زود
ز و د ...
من اینجا را دیده ام
در شعری که یک شب از نبود تو بر چشمانم جاری شد ..
به من نگاه کن
همـــه ام را . . .
نگاه کن
درست به چشمهایم
که چگونه به انتظار حرفهایت نشسته اند ..
فرصت کم است
سکوت تکه تکه ام میکند
بیزارم از هر چه نا تمام ..............
ادامـه را
تمـــــــام را برایم بگو ...
این حرفهای پنهان مانده در گلو
این نقطه های سرگردانی
این احساس مرگ زای تنهایی
این تردیدهای لعنتی را
بر شاخسار نیستی باید بیاویزیم ...
نیستیم هنوز
راست ، بدان گونه که هستیم ...
تمام ات را در کلمه ای بگذار
و در من روانه کن
بسیار
ت ا ر ی ک م . .
خداوندا قفس به پرنده ای بدل گشته و لبریز جنون است قلب من
زیرا که مرگ را مستانه نعره می زند
و در پس باد می خندد به هذیان هایم ...
چه خواهم کرد من با هراسم ؟
دیگر نمی رقصد پرتو نوری در لبخندم ...
آشیان نمی کند کبوتری بر شاخسارخیالم ...
دست از جان شسته و وداع کرده اند دستانم
جائی که مرگ مردگان را زیستن می آموزد
***
خداوندا هوا شکنجه می دهد جسمم را ...
هیولا هائی خانه کرده اند در ذرات هوا که خونم را می آشامند
مصیبتی ست جانکاه
***
اکنون این خود خلاء است که در می رسد نه خالی لحظه ها و زمان
زمان دم فرو بستن است برای شنیدن ضجه محکومین
برای شمردن یکایک رفتگانم
چگونه است که خودکشی نمی کنم در برابر آینه ای
و غیب نمی شوم تا ظاهر گردم در دریا ؟
جائی که کشتی بزرگی چشم براه من است
با سوسوی چراغهایش ......
چگونه است که بیرون نمیکشم رگانم را
تا با آنها نردبانی بسازم و بگریزم به آنسوی شب ؟
***
سپیده دمان تاریک خورشید را به یاد می آورم
زمانی که پسرکی بودم
و این یعنی همین دیروز ... و این یعنی قرن ها پیش !
خداوندا !
قفس به پرنده ای بدل گشته
و آرزوهایم را به یغما برده است
.
.
خداوندا قفس به پرنده ای بدل گشته
و من نمی دانم
چه خواهم کرد با هراسم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز گوئی ادامه همان شب بیهوده است
***
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مداوم مسکن ها ، امیال پاک و ساده انسانی را
به ورطه زوال کشانده است
***
آیا شما که صورتتان را در سایه نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزی چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند
دیگر چیزی نمی شنوم
صدای خورد شدنم گوشهایم را کر کرده
ساعتم سکته کرده
ساعت سراب است
باید بخوابیم تا کسی بیدارمان کند
تا بدانیم هر چه دیدیم همه خواب است
تقدیر بر این بود که بی صدا در میان رازهایمان بشکنیم
زخم های من اینبار
در آیینه رخنه می کنند
به وقت همیشه و هیچ
چیزی در من فرو می ریزد
شبیه همان صدای ویرانی که امروز اتفاق افتاد
امشب آنقدر تو نیستی
که به دیوار روبرو میگویم تو !
امروز روز طلوع خورشید است
افسوس که خورشید
از همیشه سردتر است
سرد تر
خسته تر
تنها تر
نشسته ام
با جامه سپید عریانی
نقش امیدهای کاغذی بر خاک میکشم
به آسمـــان نمیرسد دستم
تا واژه های تاریک نیستی بر خاک بنشانم
و از فضای مبهم دیروز
خاطرات ماسیده در گیج گاهم را آرام کنم
دور میشوم
دورتر از هرآنچه که فکرش را بکنی
آنجا که رؤیا خود نیمه تاریکی از خوشبختی ست...
delam gerefte