حرفی نیست
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
..............................................................................................................
ای کاش می بود
خواستم آن ابدیت من باشم
اما فراموش کردم که من آن برگ سبزی هستم که با اولین پاییز زرد می شود.
پروردگارا
بر احوال خویش لبخند می زنم
من می دانم که او یعنی چه ما یعنی چه تو یعنی چه ایشان یعنی چه حضرت یعنی چه ولی از شناخت من عاجزم .
من از بازیجه بودن دست شیطان و وجدانم خسته ام .
آنها منفعت خود را می خواهند
یکی دشمن تو دیگر برای جلب رضایت تو
از انها متنفرم
من تنها تو را می خوام وجدانم مرا بازیجه توهین ادمکها قرار داده است و شیطان مرا در برابر تو رو سیاه.
اه خدا بزرگ به بزرگیت خسته ام
از این همه ادمهای خوب تنفر انگیز از این همه لاشهه های انسانهای گرسنه از این همه نظریات خدا شناسی شیطان شناسی وجدان شناسی خسته ام .
من ناشناخته چرا اینهمه طالب توست . چرا بر زبانش فقط اسم توست بر قلبش یادتوست .
خسته ام اشکهای ناچیزم انقدر هرزه شده اند که میان جدل شیطان و وجدانم سینه زنان بیرون میجهند .
کدامین زمان حیرتم دنبال تو می گردد.
قدمهایم را می شمارم تا شاید فراموش کنم که اطرافم را دوستی نیست
آنها همه خفته اند یا بیهوش و مست گوشه ای خزیده اند و یا در پناه مسجدی از این عالم هراسانن .
قدمهایم را میشمارم تا فراموش کنم قصه کهنه بابا نان داد را . افسوس که حال در قرن دروغ آنچه نان میدهد عشق پدر نیست . پدر حال از بازی ظالمانه زمانه خسته است. حال نامردی نان میدهد همان نامردی که پدر را زمین گیر کرده است.
قدمهایم را میشمارم تا شاید فصل مرگ تمام شود و بادهای بیمار از این سرزمین بیمارتر گم شوند .
سر در گریبانم جا می دهم ٬اه سوزانم را با هر نفس عمیقم٬ تحفه ای قرار می دهم به ادمهای خشک شده اطرافم که از درخت بی حس ترند .
وای بر من٬ درخت حس دارد.
چهره چروکیده ام را از نگاه معشوق ها پنهان می کنم
شاید ان آرزو ٬ من باشم و منیم را نا چیز شمرده باشم .
چشم از قدم هایم بر می دارم به عقب به گذشته خود رو می کنم و افسوس میبینم برگ های زرد خسته را که زیر پاهای غرور انسان بودنم مرده اند. آنها امیدشان من بودم و من نابودشان کردم. حال چه گویم یا چه انجام دهم.
من را با من چه کنم زمانی که خوب بودنش را نمی توانم از بد بودن جدا ببینم.
تو یکی از همین روزهای سرد بود.
خیابان سرد ٬ ماشینها سرد ٬ من سرد٬ دیوارهای گلی یا سرتاپاه مرمر سرد ٬ گربه سرد ٬ کبوترها سرد.
همه چیز سرد بود و همه کس سرما.
اروم منه سرد می خواستم از خیابون سرد با اون همه ماشینها سرد که داخلشون ادمهای سرد بود و گربه سرد که داخل کانال خیابان سرد سر بیرون آورده بود ٬ عبور کنم.
یه زن میانسال سرد از اون طرف خیابان سرد طرف من سرد می یومد .
اهای خانم سردمواضب باش اون ماشین سرد نزدیک بود شما رو زیر بگیره
زن میانسال سرد : بذار بزنه مرد جوان سرد ٬ بذار خلاص بشم از این دنیایی سرد.
خداوندا تنهاترین تنهایم را بپذیر و بدان که داناترین داناتران نادانترین خالق توست چرا که در عظمت تو حیران به گوشه می خزد و دیوانه وار از خویش می پرسد : دانایم از بهر چه بود زمانی که نتوان تو ر ا شناخت .
((بهار و پشت آن تابستان آمد
و همه مرگ و زجر برگ های زرد این کهنه دیار را چه آ سان فراموش کردن.))
صادق هدایت آدم پستی بو د اون میگفت : به همه موجودات احترام قایل بشید . اون خودکشی کرد چون تمام قهرمانهاش پشت به او کردند از سه قطره خون تا سگ ولگرد .........همه و همه..از معشوقه مو بور تا دوست صمیمیش.............
اون خودکشی کرد نه به خاطر دنیایه واقعی چون مسلما خیلی زودتر خودکشی می کرد اون برای همدردی با شخصیت های داستانهاش خودکشی کرد و ما چه نامردانه بر چسب نهلیسم به این آدم میزنیم .
در یک خودکشی فقط یک شخص مقصر نیست بلکه تمام ادمها یی که در یک جامعه مشترک با اون شخص زندگی می کنند مقصر هستند.
راستی به نظر شما فرشته هاهم خودکشی می کنند.
از فکر نجاتت میدم........ .نه اونها خودکشی نمیکنند چون میدونند از اونجا بالاتر وجود نداره .ولی آدم چی..ایا اونهای که خودکشی میکنند دلیل بر اینه که خدا رو قبول ندارند ..به خدا قسم نه.
گاهی وقت ها یه جفت تمپایی تا به تا باعث تولد یک خودکشی میشه.
اما راه چاره چیه ؟
یک راه هموار بدون سراشیبی بدون خاک و خاشاک بدون چراغ راهنمایی بدون ایست بازرسی بدون راه زن بدون از سرعت خود بکاهید و بدون خطر مرگ
آسونه دوست من
خودتو اصلاح کن ٬ بفهم که ما همیشه قدرت موقعیتو دست کم می گیریم و به شخصیت اهمیت قایلیم.
میدونی تو میتونستی هیتلر باشی صدام یا هر آدم جنایتکار دیگه ای.
هضمش سخته به خودت میگی محاله من مثل صدام باشم تو داری اهمیت موقعیت رو فراموش میکنی و میگی من.
این اولین قدم برای پیروزیه یعنی چی ؟ یعنی اینکه بدونی تو میتونی پسترین باشی اگه الان هستی چیزی رو از دست ندادی ولی در عوضش میتونی چیزی رو به دست بیاری شرافتت ابروی از دست رفتت انسانیتت....
نگاه جامعه رو به عنوان یک منحرف میتونی عوض کنی.
گام دوم ایمانتو حفظ کن نمی خوام بری مسجد٬ رفتیم فبها مهم اینه که با خدای خودت رازونیاز کنی اونو ببوسی.
خدا اغوش داره نفسه خدایش موهاتو تکون میده کافیه دقت کنی .بهش بگو هیچی نیستی اما باهاش معامله نکن این اشتباهه بازار٬ انحصاریه پس قدرت مند تو نیستی سعی کن تو دعاهات خلوص نیت داشته باشی .
از رفتن به جهنم نترس ٬ ببین ادمهای دورروبرتو که چطور جهنمه زندگی رو برای خودشون بهشت کردن.
گام سوم
سعی کن خلاق باشی زندگی رو اگه نمیتونی برای خودت شیرین کنی برای دیگرون شیرین کن . از کارهای ساده شروع کن مثلا برای خوشحال کردن یه بچه تو وسط کوچه باهاش فوتبال بازی کن ٬ پیرمردی یا پیر زنی رو از خیابان به پیاده رو ببر......مسجدهارو تمیز کن...........به یک گربه غذا بده یا حتی نازش کن و بعد کم کم افریننده باش .......نقاشی بکش از درون خودت از مردم از گربه ای که نازش کردی .....پله به پله بالا برو لازم نیست نقاش بشی داستان نویس شو .بی سوادی ٬برای فرزندانت از خوبی حرف بزن ...........
خودکشی حسّ تنفّر از خویشتن است...
شوق رهایی از دنیای سنگدل است...
که اگر جهنّم مأمن این تن باشد٬
دستِ کم تن میسوزد و روح آرام است
که چه حاصل باشد از آرامش تن!؟!
خودکشی یعنی خود را در خویشتن طرد کنی...
عشق خود را بُکُشی٬ خاطرهها سرد کنی...
که اگر مدفن عشق دل باشد٬
خنجری میباید...
که تهی سازدش از هر چه دروست!!!
آستینِ جرأت را تا جسارت میزنم بالا...
پرچم صبر را تا بیقراری میآورم پایین!!!
خاکستر سوزان دلم بر سر خود میریزم٬
خود را بیخود شده از خویشتن و خویش دشمنِ خود میبینم !
میشوم در گور افکارم نگون٬
میزنم خنجر دل٬ غرق شود تن در جوی خون٬
میشود کم رنگ و کم رنگتر دنیای دون!!!
"خودکشی عادت دیرینه من خسته دل است..."
عشق .................میدونی عشق چیه ؟
عشق مثل یه مرهم عمل میکنه و تو رو از دو روزی که باید درد دوری عزیزتو بکشه و زجر بکشی حداقل بهت کمک میکنه تحمل کنی ولی این عشق بد درد نمیخوره عشقی که فقط تو بدبختی به فکرت باشه ولی در عین خوشحالی و امیدت تو رو ترک کنه باید بهش گفت : گم شو عشق دروغین.
گم شو اینو بگو و برو سر سفره نون و پنیر پستتو بخور با شوق قشنگی شعر باز باران با ترانه میزند بر بام خانه رو بخون
مواضب خودت باش
گفتم که باهات قهرم دروغ گفتم نیستم .
ما در هر شرایطی غرق شده ایم و تنها مشکل ما همینه.ما زیاده رویم ما شناگر خوبی نیستیم ولی پافشاری میکنیم تو اقیانوس موج سواری کنیم.ما زود دینمونو از دست میدیم زود برمیگردیم٬ از کار های کرده پشیمونیم ونکرده افسوس میخوریم .تمام زندگیمون شده افسوس .افسوس .به هر وسیله چنگ تو دامن خدا میزنیم تا بلکه ارامش پیدا کنیم و میکنیم ولی چه زود حس عرفانیمون با کوچیکنرین تلنگر خواسته های لذت بخش انسانیمون خوب یا بد از بین میره.
فردا که مردی از شخص عزرائیل بپرس :
که چرا برای نفس کشیدن باید نفس برید .
ازش بپرس چرا پشت صورت های اشرف مخلوقات دنیا پنهونیه از درو غ کینه خشم .....
بگو چطوری تنهایی زندگی میکنه ٬ یا پول غذا هاشو از چه راهی در میاره. میدونه گشنگی چیه ..میدونه از دست داردن یه عزیز چقدر سخته.
بخواه بهت بگه طرفدار چه تیمی هست :شره خیر نما یا خیر شر نما در ضمن لطف کن و بهش بگو هنوز رنگ این دو تیم معلوم نشده برات روشن کنه.
بخواه برات برقصه بهش بگو رقص مرگ برقصه.
بگو چشماشو ببنده و تو با شکلک وحشتناک بترسونش و بهش گوش زد کن که هیچ وقت بنده های خدا رو وحشت زده نکنه.
اگه دیدیش سلام منو برسون و بگو فرشته سیاه ازت خیلی گله داره .
بعد برو پیش خدا اون جا دیگه سوالی نداری وفقط محو خودت میشی
(( پیر بود وخسته ))اقا ببخشید اون گل مریم دونه ای چنده .......حاجی قابل نداره ۴۰۰ تومان . دست کرد جیب راست شلوارش اخه جیب چبش سوراخ بود . ازش یه ۲۰۰ تومنی کهنه با دو تا بلیط پاره پور در اورد .هراسون شد رنگش پرید ...ولی اقا من فقط این قد پول دارم .......یه نگاهی بهش انداخت ...یکم تفکر .بازم تفکر ...........ببین این کمه ولی یه گل دیگه هست که ارزون تره .البته مریمه ولی .......خوبه......باشه؟اره بده ........از یه گوشه مغازه میون گل های پژ مرده یکی در اورد بیا حاجی این از گل شما .......یه گل رنگ پریده و نیمه خشک مثل خودش...........ولی خوشحال شد دویستی رو به همراه دو بلیط داد و گلو گرفت ...زد تو خیابون گلو جلوی سینش گرفته بود و کنجکاوانه به دور بر خیره میشود .لبخند به لب داشت ملت با دیدن اون در حالی که یه گل خشک دستش بود و اون لبخند ملیح که اصلا بهش نمیومد بر لب ..میزدن زیر خنده.
خانوم زن من میشی .خانوم .....تو رو خدا این گلو از من بگیر .....خانوم بریم پارک .......اخرش کتک بود از دست مردم ..یا فحش از دست خانوم .........سر بزیر گل تو مشتاش بی هدف دور شد از مردم و گوشه ای دراز کشید وگل رو رو سینش گذاشت .تا اینکه سال ها بعد دخترکی زیبا با جسدی رو به رو شد در حالی که گلی بر سینه اسکلتی بود.....ان دخترک خندید و گفت : این گل خشک شده رو برای معشوقه ام بر می دارم.
همین و همین
عاشق باش. اگر کسی عاشقت نشد یا تو عاشق کسی نشدی اگه بهت خیانت کردن اگه بهت تجاوز شده و دیگه از عشقق میترسی. اینو بدون برای عاشق شدن نمونه فراوانه.
من نه آنم که تو میپنداری
من همانم که خود می دانم
(من) خودتونو بشناسید بعد به من دیگران توجه کنید.
خدا باشما و شما با هم