عشق تلخ

نوشتن ، ناله های پنهان دل را سر دادن است ، نویسنده بیشتر برای تسلی دل خود می نویسند تا بخاطر خوانندگان .

عشق تلخ

نوشتن ، ناله های پنهان دل را سر دادن است ، نویسنده بیشتر برای تسلی دل خود می نویسند تا بخاطر خوانندگان .

وداع

تیک تاک ثانیه ها

                                    در بهت سکوت

                                                                       می شوم یک ثانیه پیرتر

صدای ناقوس مرگ

                                من و هزار سوال بی جواب!

                                                                         خدایا!...یک ثانیه دیرتر

 

خیال می کردم ستاره ای هستم در آسمان        همیشگی و نورانی

 

اما افسوس شهابی بودم             رهگذر و فانی.....!!

 

اگر چه در نبود من جای من خالی ست

به آسمان نگاه کن

                                      رنگ آسمان همچنان آبی ست..

 

 

نمیـــــــــــــدانم در کدامین واژه پنهانم !

نمیـــــــــــــدانم در کدامین خانه مهمانم!

   تبم سرد و لبم سرد و شبم سرد

که گویی دانه برف زمســــــتانم


تمام درد من درد جدایی است

امیدم جز همزبانی با خدا چیست؟؟


همه با من ولی تنهام اینجا

از صدای ناله هایم گرفتم سرسام اینجا


در آن روزی که قلبم خودکشی کرد
          
 غمم در دوری لبخند خوشی کرد


 همانجا بازی مرگ را بردم

یه گوشه خسته و تنها مُردم


 

 

چه شامها که چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بوداگر به عشق تو دیوانگی گناه منستز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود
 
دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت  که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود

عنایتی که دلم را همیشه خوش می داشت

 اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود

بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع

که اولین غم من آخرین نگاه تو بود
 
 
 

قواعد موفقیت از نظر هربرت.کاسون

 

۱.  موفقیت را مهم تر از سرگرمی بدانید.

2.  هر روز، چیزی بیاموزید.

3.  از زندگی یکنواخت ( روزمرگی ) بپرهیزید.

4.  به میزان درآمد خالص خود توجه داشته باشید.

5.  خدمات خود را به دیگران معرفی کنید.

6.  نگران امور جزیی نباشید.

7.  چهارچوب تصمیمات خود را به سرعت روشن کنید.

8.  مهارت ها و دانش کار خود را افزایش دهید.

9.  شایسته همکاری و وفاداری باشید.

10. به شخصیت خود بیش از هر چیز، اهمیت بدهید 

 

 

 

چیزهایی که آموخته ام:

 

 -کسی که چیزی ندارد که بخواهد برای خاطر آن جانش را از دست بدهد، چیزی هم ندارد که بخواهد برای خاطرش زندگی کند.

-روزی را که خورشید غروب کرد و تو هیچ کار مفیدی انجام ندادی، جزو عمرت محسوب نکن.

-زندگی رنگ آمیزی یک تصویر است نه جمع و تفریق کردن.

-می توانی ساکت بمانی و مردم  خیال کنند تو نفهم هستی یا دهانت را بازکنی و شک آنان را از بین ببری.

-اگر به کسی بیست دلار قرض بدهی و او دیگر پیدایش نشود، حتماً ارزشش را داشته که بابت ندیدن او آن پول را از دست بدهی.

-مادرم همیشه میگفت: زندگی مثل یک جعبه شکلات است، هیچ وقت نمی فهمی برای چی دلت شکلات میخواهد....

-بگذارید برای در امان ماندن از خطر دعا نکنم، بلکه دعا کنم تا جسورانه با آن روبرو شوم. بگذارید دعا نکنم دردم ساکت شود، بلکه دعا کنم بتوانم بر آن غلبه کنم. بگذارید دنبال دوستی نگردم تا در نبرد زندگی یاری ام کند، بلکه به نیرو و پایداری خودم چشم داشته باشم. بگذارید آرزو نکنم همین طور در انتظار بنشینم تا  کسی مرا برهاند، بلکه آرزو کنم آنقدر شکیبایی داشته باشم تا بتوانم خود، آزادی ام را به دست آورم.

-یک ساعت خوشی در میان جمع به یک عمر زندگی بی نام و نشان می ارزد.

-فقط برای مدت کوتاهی اینجا هستی. شتاب مکن و نگران نباش. با آسودگی گل های سر راهت را ببوی.

-زندگی مانند سکه است. میتوانی هر طور که میخواهی آن را خرج کنی. اما فقط یکبار....

 

در سه کلمه می توانم آنچه را درباره زندگی آموخته ام بگویم: زندگی ادامه دارد.... 

 


 

 

۱۰ سخن از دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :

 

۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

۷..قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.  

 

 

 

 اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.

کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم، شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می‌ایستند٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی" (شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات" (خواننده ای معروف اهل اسپانیا) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که "عاشقتتان هستم"

آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.

به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود .

 


نظرات 2 + ارسال نظر
[ بدون نام ] یکشنبه 5 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 12:00

fonte neveshte hat kheyli kochike ye kam bozorg tar benevis

پاییز برگ ریزان دوشنبه 6 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 09:54 http://azi.blogsky.com

به روزم...[گل]

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد