به نور نگاه کن، سایه ها پشت سرت خواهند بود
سلام آخر شما با صدای خواجه امیری بخونید
سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای هم نشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم، اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رؤیای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
امروز بار دگر عشق تو خاطرم را آشفته کرد امروز بر حسب اتفاق یکی از همکلاسای قدیمتو دیدم نمیدونم چطور شد که بحث ما به تو ختم شد ولی یادم آورد روزای گذشته رو. خاطرات خوش زندگی جوانیم که در قبال عشق پاک تو گذشته بود. و این روزها چون شعله های سوزنده ای رو به خاموشی بود از نو شعله ور گردید. می دانم که تو هم گذشته را از یاد نبرده ای... آن روزها که مرا دوست داشتی و بعشق خود امیدوارم می کردی.......
ولی دریغا که تو قول خود را از یاد بردی... همچنانکه عشق آتشینی را که سعادت زندگی خود می
دانستی فراموش کردی. مهر خود را از من دریغ نمودی و آرزوهایم را درهم شکستی... ایکاش هرگز در سر راهم قرار نمی گرفتی ....
از اون روزایی که تصمیم گرفتیم از هم جدا بشیم خیلی وقته که گذشته تو این مدت خیلی دوست داشتم موقعیتی پیش بیاد بشینیم با هم صحبت کنیم خیلی حرفا داشتم که بهت بزنم ولی هر بار که زنگ زدم تا صداتو شنیدم یادم رفت خیلی دوست داشتم بدونم اون زمانی که باهم بودیم و تو حرف از عشق و عاشقی میزدی واقعا عاشق بودی؟ یا ..... اگه آره پس چطور تو تونستی منو فراموش کنی ولی من نمیتونم تو رو از یاد ببرم؟چرا دیگه نمی تونم به زندگی عادیم برگردم چرا؟چرا؟
اصلا چی شد تو انقدر تغییر کردی چرا هر روز که بزرگتر شدیم تو بیشتر شبیه خاهرت شدی؟اصلابه من بگو اگه من و تو به هم نمی خوردیم چرا رابطمون شروع شد؟
اگه شروع شد چرا باید تموم می شد
باورش برام سخته آره خیلی برام سخته که باور کنم من انقدر احمق بودم که تمام احساسم فکرم و همه وجودم رو رو آدمی متمرکزکردم که نشناخته بودمش یا شاید شناختمت ولی تغییر کردیم هردومون عاقل تر شدیم ولی کاش عاشق تر می شدیم. خوب می دونی عشق اولم بودی توهم گفته بودی من عشق اولتم پس چرا اینقدر تفاوت بین احساسمون بود؟
اون روزای اول فکر می کردم این بار داری تنبیهم میکنی بعد که دیدم قضیه جدیه واسه درست کردنش هر کاری کردم ولی نشد... دیگه نتونستم کاری بکنم و نشستم و رفتنت و دیدم همین جور رفتی و رفتی و رفتی و با هر قدم کوچیک و کوچیک تر میشدی .... بعد خودمو دلداری دادم گفتم این پرنده اگه برا من باشه بر می گرده منتظر موندم ۱ ماه ۲ ماه ۱سال ...... وقتی پرنده ای که مال من بود نیومد رفتم دنبالش بگردم..... وای دنیا مثل پتک رو سرم خورد پرنده من تو دستای کس دیگه بود پرنده ای که نا خواسته پروندم تو دستای پوریا میدیدم خواستم همونجا خفش کنم ولی نتونستم این من بودم که پرنده خودمو پروندم جز غم چیزی نسیبم نشد مخوصا وقتی دیگه مطمئن شدم.
با همه این پیشامدها نمی دونم چرا هیچ وقت اون معصومیتی رو که تو ذهنم داشتی از دست ندادی راستش تا چند وقت پیش که از بچه های دور برت قضیه دوستی تو و پوریا رو بشنوم خیلی دوست داشتم بازم اوضاع مثل قبل بشه ولی وقتی فهمیدم دیگه نتونستم به تو مثل گذشته نگاه کنم دیگه نخواستم که فقط مال من باشی چون الان مال کس دیگه بودی هرچند که وقتی ازت پرسیدم دوستی با پوریا رو تکذیب کردی ولی ...امید وارم تو زندگی وراه جدیدت بهت بیشتر از قبل خوش بگذره...
وای آخرین بارو که پیش هم نشستیم یادته روز تولد تو بود وقتی که با هم سر یه میز تنها شدیم نمیدونم چی شد که به خودم جرات دادم و دستتو گرفتم یه حس عجیب پر از دلهره و ترس و عشق و امید و نا امیدی داشتم وقتی انگشتامون تو هم گره خورده بود داشتم به این فکر میکردم که این دستا تا کی میتونن شریک دستای من باشن یادم نمیره که قلبم چطور داشت تند تند میزد وای تو همین فکرا بودم که در باز شد یه پسر اومد تو دوست هادی بود زود دستمو از تو دستت کشیدم یه جوری نگاه کرد پیش خودم گفتم گرفتنمو...ن هیچ وقت نتونستم بفهمم که اون لحظه اگر می دونستم که آخرین باریه که پیشت میشینم وآخرین باریه که گرمای دستاتو حس میکنم چیکار میکردم؟؟؟
همیشه واسم عجیب بود با اینکه تو یه شهر بودیم چرا زیاد همدیگه رو نمیدیدیم یادته تو امتحانای ترم اول کلاس سوم هر دومون یک ماه از هم خبر نداشتیم؟وقتی که بهت زنگ زدم و اون خوشحالی رودیدم به تو و رابطمون افتخار کردم از ته دل تورو و خودمو دوتا عاشق واقعی میدونستم راستی اگه کس دیگه ای جای من بوداون هم با دیدن همچین رفتاری این طور گول می خورد؟چند روز بعدش بابا مامانت واسه عروسی رفتن تهران بعد باسارا طرح یه سوپرایز توپ رو کشیدیم واقعا که خوب گرفت وقتی امودی تو و منو دیدی برق تو چشماتوهنوز یادم نرفته بعدشم یه جین آبی پوشیدی با یه پیرهن سفید و سیاه خیلی بهت میومدن یادمه فردای اون روز سارا امتحان ادبیات داشت واسه ناهارم کشک و بادمجون بود با ماکارونی آخ که سارا بعدها اون ناهارو چقد تو سرم زد که نمک گیرم کرده و...
راستی یادته اون روزی رو که بعد از اینکه دعوامون شد تو ایلیا قرار گذاشتیم که با هم صحبت کنیم من چه کتکی خوردم؟ آخ آخ بهت نگفتم که زنجیرش چقدر سنگین بو نمیدونی که چقد دردم اومد...اون روز وقتی باهام صحبت میکردی خیلی به نظرم خوشکل اومدی با اینکه مشکی پوشیده بودی ولی واسم مثل فرشته ها بودی یادته داشتی قضیه اسماعیلو تعریف میکردی وقتی قسم میخوردی جون من و باباتو باهم قسم میخوردی و میگفتی عزیز ترین کساتیموقتی داشتی صحبت میکردی یه بغضی تو صدات بود و با یجور غم خاص داشتی توضیح میدادی که اصلا راضی نشدم ادامش بدم و اون قضیه رو بیخیال شدم.
وای اون بارو که مامانم از دوستیمون با خبر شد چه آشوبی تو خونه راه انداخت اس ام اسای تهدید آمیزشو یادته
فرداشم که با توافق طرفین تصمیم گرفته شد رابطمون به تعلیق در بیاد که من بیشتر از ۳ روز نتونستم تحمل کنم..........
اون شبو تو کافی نت آریا یادته که از صندلی از زیر پام در رفت و افتادم زمین وای که چقدر خجالت کشیدم (الانم دارم میکشم)...
بذار از جاهای بدشم بگم فکر کنم یه دلیل ماورائ طبیعی داشت که هر بار میرفتی خونه خالت اصفهان سر یه موضوعی حالتو قشنگ میگرفتم(من چقد بد بودم) بار اول سر اونباری بود که با سارا اومده بودین مغازه وداداش رضام شناخته بودتون واسه بار اول گریتو در اوردم بعد که داشتی با بغض باهام صحبت میکردی از خودم بدم اومد یادته چقد پاچه خاری کردم تا اوضاع ردیف شد ولی فرداش بهترین روز زندگیم بود روز بعدش ساعت ۳ بعد از ظهر واسه بار اول بهم گفتی دوست دارم هنوز صدات تو گوشمه بعدش که یادته کدوم آهنگو با هم گوش دادیم؟ دوست دارم حمید عسگری
بار بعد به خاطر آی دی بود که من پستو خاستم و شما هم با نهایت سخاوت و بزرگواری ندادی باور کن همین الانم نبخشوندمت و فکر میکنم که ریگی به اسکیتت بوده
یه بار دیگه که اصفهان بودی پسر خالتم اومده بود خونه خالت بد حالم گرفته شده بود بازم کاسه کوزه ها رو سرتو شکستم ... خداییشم تقصیر تو بود یه جوری میگفتی الان داره نگام میکنه که تا اعماق تهم داشت میسوخت.هروقت که کاری بر خلاف میلم میکردی آخرین راه واسم تهدید تو به این بود که باهات بهم میزنم فکر میکردم انقدر دوستم داری که وقتی بحث جدایی از من پیش بیاد کوتاه بیایی ولی نمیدونم چرا آخرین بار این بحث واقعا به جداییمون ختم شد...
آخ داشت یادم میرفت اون روزی که داشتم ماشین میشستمو از کنارم رد شدی با دوستات بودی طبق معمول با لباس مشکی اون عینک اسپرته با فرم مشکی وای چقد تپل شده بودی اونقدر که بزور داشتی راه میرفتی(اغراق بود) اون روزم خیلی خوب بودی
آخ که تک تک اون روزا هنوز به قوت خودش و خوب و واضح تو ذهنمه با این همه اتفاقات و با توجه به اینکه تو این داستان من همیشه خودمو مظلوم میدونستم ولی خوب هرکسی در زندگی ایده آل هایی داره که اگه در راهی که قدم برمیداره نتونست برآورده کنه طبعا راهشو عوض میکنه ولی نیلوفر خانوم اگر واقعا هم اینطور بود من حق اینو داشتم که باهام صحبت کنی و خواسته هات رو بگی تا اگه من در توانم بود با کمال میل براورده کنم و اگه نه که ... و باید به این توجه داشت که هیچ انسانی کامل نیست و اگه در سلسله رفتار کسی رفتاری مقایر با میل شما دیده شد باید با او در این باره گفت و گو نمود به هر حال بر خلاف میلم صبو بشکست می بریخت تا ما در حسرت گذشته بمانیم که چه کارهایی میشد انجام داد و چه کارهایی نباید صورت میگرفت....
کاش میشد یه بار دیگه روبروم بشینی نه به عنوان یه عشق ولی به عنوان یه دوست از زندگیت واسم بگی از عشق جدیدت تا بفهمم اون چقد دوست داره تا ببینم اون چقد عاشقته تا بفهمم عشقی که تو دوست داشتی چه جوری بو د؟.؟.؟.؟.؟.؟
به تو تبریک میگم گم شدنو گل گلخونه مردم شدنو
مبارکت باشه آقای پوریا خان صدیقی مواظب عشقم بمون
قلمی از روی زمین برداشته و خمیازه ای کشیده می شود..استکانی چای پررنگ ریخته و جرعه جرعه نوشیده می شود..شب ها بیدار و اکنون می نویسد از تنهاییش..خیره است به نقش گلها روی میزی چوبی..پنجه در موها فرو می بردو به آرامی قلم را روی کاغذ حرکت می دهد"ملال و بیهودگی ..زمان می گذرد و من ایستاده ام و از چیزی هراس دارم..من با هیچکس یگانه نیستم ..از سوی دیگر ..در این قفس..نمی دانم باید نوشت..داستان تلخ روزگار..سیاهی شب..و شاید باز هم نوشتن ازتو..بدک نیست..اما چگونه تماش کنم؟عاقبت به خیر یا تیره؟ به هر حال باید تازه باشد.." می اندیشد چندیست با چیزی که روی قلبش سنگینی می کند وبه مردگان می ماند..مرده ای متحرک...دست مشت شده اش را روی میز می کوبد و صدایش بالا می رود"لعنتی..عوضی..نامرد..تو آدمی؟" به خودش می آید..اطراف را می پاید..همه آرامند و او...به حالشان غبطه می خورد و بیش تر از همیشه دل می سوزاند برای خود.دوباره می نویسد"چرا تازه باشد؟مگر من با تازگی تناسبی دارم؟از دو سو کشیده می شوم..باید با کسی درد دل گویم ..اما می ترسم..خدایا تو ببین مرا..تابم نیست از دل پس بزنمش..تو خط بزن از دل دیوانه ی من..بزن ..ببر..بکش.."سر را در بغل می گیرد و باز هم گریه سر می دهد..چشمانش خواب می جوید..نیست..خواب هست..خوابی همیشگی نیست..خسته است..از خودش..از دنیایش..از تنهاییش..از همه. بالای صفحه پررنگ می نویسد"خوشا به حال گذشته"
همان طور که شاپرک ها نمی توانند دشت آبی آسمان را از یاد ببرند من هم چشمان زیبایت را نمی توانم فراموش کنم . تصویر زیبایت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جای دارد ، ای کاش بدانی قصر آرزوهایم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلب مهربانت مداوایی باشد برای عشق پاک و مقدسم .
دوستت دارم...
"قلبم شکسته..هر تکه از آن را دست کسانی میبینم که حاضر نیستند برای درمان و التیامش آن را پس دهند..از همه متنفرم.دلم به حالش می سوزد..باور ندارم دوباره همان شود که بود..من می روم.. به ناکجایی که آدمی نباشد..سنگ دلی نباشد..جایی می روم که آدم هایش آدم باشند..به سرزمینی که..."
عرض اتاق را برای چندمین بار طی میکند..خسته می شود و همانجا وسط اتاق دراز میکشد..بی تاب است..سرش را میان بازوانش فشار میدهد و ... نای نفس کشیدنش نیست ..زیر لب با صدایی خفه مرا می خواند..کنارش زانو می زنم ..صورتم را جلو می برم و ... کاش نمی شناختمش..همان غروب لعنتی میان آخرین تکه های قلبی که شکست در من و با من گم شد..از کجا آمد؟چرا برای من آمد؟چرا هردو کنار هم در یک قابیم؟ تنها نگاهش می کنم..چیزی جز نگاهمان نیست..می گفت:یادت باشد دلهایمان به خلوت هم راه دارد..و راست گفت..بار دیگر به چهره اش چشم می بندم..اکنون من هستم و شرمی جاودانه و یاد آن تبسم همیشگی اش..روزگار تلخیست..سرنوشت بی رحمیست..چرا نگاه ساکتش را نخواندم؟(هرچند نامعلوم) لحظه های سخت جداشدن با او پر شد برایم..در تمام روز..در تمام شب..در فضای خانه و کوچه و پاییز..حالا او رفت و من مانده ام در همان کادر شیشه ای قاب..یاد سکوت و صبوری اش دیوانه ام میکند..اشک هایش روی گونه ام یخ بسته..بازهم برف و تاریکی و سوز و سرما..زیر لب بریده بریده یادگاری هایش را زمزمه می کنم"دلم در سینه کوبد سر به دیوار..که این مرگ است و بر در می زند مشت" دیگر از غم طاقتم نیست..باید منتظر بود..
این روزها نیستم شاید هستم شایدهم از همان اول نبوده ام..نمی دانم..فرقی ندارد بودن یا نبودنم..مرا آموخته اند اگر بودم یا نبودم نباشم!من هرگز نخواستم که بدانم چرا هیچ مطلق شده ام در هستی..هرگز نخواستم که بدانم چرا فردا برایم مرد..نخواستم تاب آورم سیلی پاییز را..هرگز نخواستم باور کنم گل آرزوهایم با دست نازنین تو خاک شد..نمی خواهم بدانم چرا خدا نخواست..!هرگز..هرگز برایم باورکردنی نیست که می خواهمت همچون روزهای نخستین...ولی چه سود! این ها آخرین نفس های قلم من برای توست..این پایان برایم آغاز است..(شاید).قول می دهم دگر بار از تو نگویم..نخوانم..ننویسم."ما" در پی سرنوشت خویشیم..شاید تا به حال باور این برایم سخت بود که من دیگر "من" نیستم و تو دیگر "تو"! باید بروم..باید بی تو باز بروم..کجایش را نمی دانم!یاد دارم با پای خود به سویت آمدم پس مگر از خود فرار کنم نه تو..آخرین نفس قلم است اما او هم با تو تازه می شود!می دانم که هرچه از خیالت دور شوم غم در دل بیشتر لانه کند اما... .
خودکاری بر می دارم و تمامی کلمات و جمله ها را خط می زنم..دوباره هست..صفحه را از دفترم جدا می کنم و ... .
سلام،
سال نو را به شما تبریک می گم... بلاگ خیلی، خیلی جالبی دارید.
اگر دوست داری از امکانات بیشتری استفاده کنید، از تکنولوژی روز در بلاگ خود بهره برید و آن را به سایت تبدیل کنید، به سایت زیر مراجعه کنید.
http://www.30o.ir
این سایت به غیر از امکانات پایه، امکاناتی از قبیل نظرسنجی برای مطالب، ارزیابی مطالب، عضویت برای سایت خویش، گالری تصاویر، آپلود فایل، ایجاد شناسنامه برای کاربران، صندوق پیام در به مانند GMail برای ارتباط بین کاربران، شمارندهای در قدرت GoogleAnalytics و انجمن گفتگو را به رایگان در اختیار شما قرار میدهد.
از اینکه یک بار از این سیستم استفاده میکنید، ممنون.
موفق باشی...
سلام.
وبلاگ خوبی دارید.
خوشحال میشم سری به وبلاگ من بزنید.
موفق باشید.
:’\’\::|::/’::/’
....’\’\::’\:|:/’:/’/’....___,•’`¯`’•,
.....’\’\’\|/’/’/’......../..........._/
.......’\’\|/’/’...,.~~/=====_/
........[||||].....(_________)
.سلام...||.....,•’`.._....._....`’•,
..........||.../...... (o)(o)` ......\
..........||...|............ ...........I
..........||...\.......\____/......./
..........||.....’•,_............._,•’
.........,||….,~•¯¯\\\\(@)//__
.....,•’`.||.............////\\......`’•,
.....’,...||.............////O\\........\
..,•’`...,||•’`¯`’•,...////.....\\..….\
..’,_______,•’..///...O...../.....|
.......,|.||.........................\..….|
....../..||.............O.................I
/’¯¯`’•,_||............................./
_.’•.___.~...’`.......,’•._,.•’•,_..•’
.....’•.__,.•’•.,_.,.•’.......
من آپم ================ بدو بیــــــا.منتظرتـــــما=======
========================================
=============###======##=======###======
=======#======##======##======###=======
======###=====#############==###========
========##=####===========#####====###==
========###===================######====
==###==##=======================###=====
===####===========================##=##=
====##====================###======###==
====#===================#######=====#===
===##===================########====##==
===#=====####===========#######======#==
===#======###==============##========#==
===##===========================#===##==
===##==========================#====##==
====##=======================##====##===
=====##==####============####=====##====
======##====##############=======##=====
=======###=====================###======
==========###===============###=========
============#################===========
===================###==================
===================###==================
===================###==================
حالا که نوشته هاتا خوندم فک کنم تازه معنی عشقو فهمیدم
movazebo eshtebah neveshti ba z daste dare