ردیفی از مهره های ساه و سفید
در این صفحه تو رقیب من و من هم بازنده ی همیشگی
با حرفهایت کیش و به سوی تو خوانده شدم
مهره ی دل شاه را دست تو سپردم
تو با رخت مرا مات مبهوت کردی
اما ماتی سرا پا از عشق
به این کیش و ماتی می بالم ... به این عشق شاه کش
سرا پا شورم از این کیش و ماتی
صدایی می آید ... از فرسخها دور تر از من
نوا ی زندگی شاد ترین سبک را می نوازد
خنده ای به لبم مینشیند و لبش را خندان می کنم
چراغی روشن می شود شبیه فانوس
قدیمیها می گویند چراغ عشق است و جدیدها می گویند عادت است
از فرسخها دورتر صدای سبزی به دلم می نشیند
باران می آید و زیر باران به آن صدا فکر می کنم
دل در دل ندارم .... شاید تقدیر بوده است
شاید این صدای خداست که می گوید زندگی مثل سیب معلق در هوا است
سیب معلقی که می چرخد و هر روز یک رویش را به تو نشان می دهد
اما مهم این است آین صدای سبز فرسخها دورتر
آرامش را بخشید و خنده بر لبانم نشاند
صدای سبز فرسخها دور تر بخوان تا بخوانم
لیلی و مجنون کجایند؟
عشاق با بی کسی سپری می کنند
همه به فکر رفتنند*... همه دلها گرفته است
یعنی عاشقیم ؟ ......
چه شده اند شیرین و فرهادها ؟
خسرو شیرین کجایند ؟ عشقهای اساطیری چه شده اند ؟
چرا دم نمی زنند ؟ چرا سر از خاک بر نمی آورند ؟
چرا نمی گویند رسم عاشقی مرام است نه هرزگی!!!!
این دنیا بوی لجنزار می دهد
بوی غرور می دهد
وقت رفتن کی می رسد ؟
وقت رفتن که شد اولین نفر جای مرا رزرو کنید ...
عجله دارم
حس می کنم آنقدر حقیر شده ام تا به چشمانت نمی آیم
حس می کنم آنقدر کم شده ام تا ................................
حس می کنم آنقدر سر به برف فرو کردم دورو برم خیلی چیزها عوض شده است
حس می کنم آدم ......... هستم
خدایا مرا به خاطر خودم ببخش بد شده ام
می خواهم داد بزنم ...
از آنجایی که فقط تو در آن پا گذاشته ای
می خواهم داد بزنم دوستت دارم
می خواهم بر دریای سینه ات بیارامم
می خواهم آنقدر نگاهت کنم تا خواب روم
آنقدر سرگرم نوازشت شوم که شبها و روزها در ثانیه ای بگذرد
می خوانم از تو تا صدایم دنیا را به رعشه درآورد
می خواهم آنقدر دستهایت را در دستانم بفشارم تا از هم جدا نشود
می خواهم آنقدر به لبانت بوسه زنم تا غنچه ی لبانت سرخ شود!!
انقدر دوستت دارم فرشتگان هم به تو غبطه می خورند
که هستی که اینقدر بی قرار تو ام؟
آنقدر شعر می گویم تا دفترم سیاه شود
من بیدی نیستم که به بادی از پا درآیم!!!
تا آخرش استوار می مانم همانند کوه
سایه به سایه همراهت هستم امید زندگی من
ماه هم بای دیدنت لحظه شماری می کند
نگاهت را از من دریغ مکن ....
من و تو ما می شویم ... خدا هم می خواهد
می خواهم بروم. بروم به اوج ستاره
شاید اینبار در اوج به آرامش رسیدم
خسته شدم از این سردی ها
هر روز دلم میگیرد . تنگ می شود و گاهی می شکند
دم نمی زنم چون عاشقم
درک این اوضاع کار کرام الکاتبین است
همه ابراز هم دردی می کنند .. اما کیست واقعیت را بگوید؟
خسته شدم از این همه ترحم ... دلم عاشق شده
دیوانه شدم دیوانه... خسته ام
باز هم دلبری تو در خواب آتش دلم را خاموش کرد
آنقدر زیبا بود که سحر مرا بارانی کرد .. باز هم دلتنگم ......
نور می پاشم آسمان را... تا زیبایی عشقم را همه ببینند
این عشق چه صنمی است که همه گرد آن جمعند؟
باز هم کوششی برای درخشش همه را به وجد می آورند
امروز آسمان زیر سقف چشمانم همراه با ابرها قدم می زند
رقص سبزه های دشت حاکی از آن است که امروز عجیب است
نمی دانم ولی بوی نم خاک می آید شاید صدای پای باران باشد
شایدم صدای سیلی عظیم .... سیلی از چیزهای خوب
باز هم این خواب مرا هوایی کرده است سوی او
این خواب شورش به پا کرده در دل من
امروز همه موجودات کرات دیگر نور این خواب را می بیند
امروز! برای بازنده شدن خورشید در مقابل خود امید دارم
آن روزها فکر میکردم عشق مثل برگی در آب است
نمیدانستم مثل صخره ای در دل یک رودخانه است
آن روزها فکر میکردم عاشقم
نمی دانستم نیستمو یک روز دیوانه ی عشق میشوم
آن روزها فکر میکردم عشق فقط یک کلمه سه حرفی است ع.ش.ق
نمی دانستم عشق کلمه ایست که حرفهایش به بینهایت سر می کشد
آن روزها فکر میکردم عشق برای همه کسانی است که دوست دارم آنها را
نمیدانستم نمی دانستم عشق منحصر یک نفر است
آن روزها فکر میکردم جانم برای خودم است
نمی دانستم یک روز جانم را حاضرم از برایش بدهم
آن روزها فکر میکردم انسان ۱۰۰ بار عاشق می شود
نمی دانستم عشق واقعی فقط و فقط یک بار درب دل را میزند
آن روزها آدم لجوج و مغرور و سنگ دلی بودم
نمی دانستم عشق کاری میکند که غرورم را باید در اعماق انباری دلم پیدا کنم
آن روزها زبانم از صد خنجر بد تر بود
نمی دانستم روزی می رسد که حرفهای زبانم قطرات اشکم را رویت می کند
آن روزها بچگی کردن کارم بود
نمی دانستم یک روز مرد و مردانه عاشق میشوم و پای عشقم می مانم و می سوزم
آن روزها عشق خبری از عشق نبود
همه ی حرفایم لاف بود و بس ... اعتراف میکنم
آن روزها نمیدانستم کسانی هستند که کارشان شکست دل است
نمی دانستم دلم در دستان آنها افتاده ... تا توانستند خانه ی دلم را ویران کردند
آن روزها فکر میکردم دیگر عاشق نمی شوم
نمی دانستم که تنها دوای قلبم عشق است و بس
آن روزها فکر میکردم نباید از کسی تشکر کنم
ولی .... مرد و مردانه از او که آمد ودلمم را آباد کرد تشکر مینم
اعتراف میکنم همه ی این حرفها را مدیون تنها عشقم هستم
آن روزها ....... تنها جمله ای که می توانم بگویم این است که ....... نمی خواهم دیگر به گذشته باز گردم
دیوانه وار دنبال آینده راه می افتم از این پس
هر وقت تو زندگیت به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی نترس و نا امید نشو چون اگر قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می گذاشتن
با سیگار میرقصم می چرخم تاب میخورم
و من لذت همخوابگی را به یک نخ سیگار فروختم
تو مرا به هم آغوشی می خوانی
نمی دانی که من از یک نخ سیگار بیشتر از هم آغوشی لذت میبرم.
روح سیگار بزرگ است و پاک
سپید است چون تن نحیفش
برای فهمیدن من سیگار را بفهم
و تو که به من می خندی
پرسشی دارم
سیگار را می فهمی؟
قبل از آن که سیگار پاک را به لب بگیری آن را
بفهم
ب
ف
ه
م
مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
--------------------------------------
وبلاگ قشنگی داری
خوشحال میشم به کلبه کوچیک منم سر بزنی
موفق باشی
سلام دوست عزیز دوباره به وبلاگ شما اومدم وبلاگ شما واقعا زیباست ارزوی موفقیت دارم برای شما