برف نو، برف نو، سلام، سلام !
بنشین، خوش نشستهای بر بام
پاکی آوردی ـ ای امید سپید ! ـ
همه آلودگیست ای
راه شومیست میزند مطرب
تلخواریست میچکد در جام
اشکواریست میکشد لبخند
ننگواریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش همرنگ میزند رسام.
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام !
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام !
تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب میکند پیغام !
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خامسوزیم، الغرض، بدرود !
تو فرود آی، برف تازه، سلام !
احمد شاملو ۱۳۳۸

من معتقد به یک مبارزه فرهنگی ام . جامعه واقعا باید بیدار بشود , تا بیدار نشود , هر رایی که می اندازد توی صندوق به ضرر من است , به ضرر انسانیت است , به ضرر کل جامعه است و اول از همه من هم به ناچار جوشش را می خورم . *
این را که امروز از شاملو خواندم , یادم آمد مدت هاست که می خواهم چنین چیزی بنویسم .معتقد به " این " تعریفم و از همین تعریف هم اصلاح طلبم . چراکه فکر می کنم , مردمانی که روزنامه نمی خوانند , تاریخ نمی فهمند , مردم بی کتاب , با حس هایی لخت و کرخت , مردمان سنگی بی احساس ,مردمانی که موسیقی نمی فهمند , ترانه های خوب را نمی شنوند ,شعر نمی فهمند , از اوج ها و فرودها و تکانه های حرف ها و حس ها و صداها به وجد نمی آیند , ملت ساده پسند , بی هنر و آسان گیر , همه چیز و همه چیزشان تاریکی است . پندار , گفتار و کردارشان تاریکی است , انقلابشان تاریکی است , پیشوایشان تاریکی است و چه بسا شعارشان شعار تاریکی ست . چنین مردمی آزادی را نمی شناسد و اصلا آزادی به چه کارش می آید ؟! اگر به نفع آزادی هم فریاد بکشد , دروغی ست که به خودش و رویایش می گوید . اصلا ماجرا همین قدر ساده است که شاعر می گوید. از همین جاست که فکر می کنم , فضاهای باریک حداقلی اجازه می دهند مردم یک سرزمین کمی و فقط کمی حس کنند , برای دانستن کمی فرصت داشته باشند و برای فهمیدن مقداری جرات . حالا هی بنشین و از سر آمدن طاقت و انفجار و خرابی و به جوش آمدن دیگ های موهومت بگو...هیچ وقت نمی فهمی , مردمی به این تاریکی , انقلاب و رفراندوم و کوفت و زهرمارشان هم تاریکی ست.
* لالایی با شیپور , گزین گویه ها و ناگفته های احمد شاملو , ایلیا دیانوش

چند وقت پیش توی وبلاگ یک پزشک مطلبی رو راجع به سرعت اینترنت درکشورهای دیگه خوندم که هم برام جالب بود هم زجرآور. سرعت اینترنت در بعضی کشورها رو ببینید:
ژاپن : 61 مگابیت در ثانیه
کره جنوبی : 45 مگابیت در ثانیه
سوئد : 18 مگابیت در ثانیه
فرانسه : 17 مگابیت در ثانیه
کانادا : 7 مگابیت در ثانیه
زمستان گذشته است
گل ها شکفته اند
باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است
و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها
و پشت سنگ ها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
و صورت زیبایت را ببینم
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است
تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده
شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز....
"پل الوار"
چند دلیل برای اینکه مدرنیته بهتر از سنت است!
اولا: هزینه زندگی بر پایه سنت خیلی زیادتر از زندگی مدرنیته یا امروزیست. شما برای مثال یک عروسی را در نظر بگیرید. اگر این ازدواج بر پایه سنت و رسم خانواده ها برگزار بشود هزینه آن بیش از آن چیزی خواهد بود که یک زوج جوان بخواهند به صورت ساده و امروزی اما شیک یک زندگی ساده را آغاز کنند.
دوما: سنت در فعالیت های اجتمایی شدیدا زن را محدود می کند و زن را فقط برای کار در منزل و تربیت بچه ها تعریف می کند و کار کردن زن را در محیط اجتمایی را به نویی به بی غیرتی مرد ارتباط می دهد، در حالیکه مدرنیته کار زن در محیط اجتمایی را هم یک نیاز مادی و هم یک نیاز اجتمایی و روحی تعریف می کند و فعالیت اجتمایی زن را حق مسلم او می داند.
سوما: رسم های دست و پا گیره سنتی با زندگی شهری در قرن 21 و زندگی ماشینی اصلا تطابقی ندارد.
چهارما: در سنت روابط بین دختر و پسر کاملا نفی شده است اما مدرنیته این رابطه را یک نیاز اجتمایی می داند و زندگی بدون این روابط را غیر ممکن می داند.
اینها نظرات شخصی من بود. من خودم به شخصه زندگی ساده و مدرن امروزی را به سنت های غلط رایج بین بعضی جوامع را ترجیح می دهم شما چطور؟
می خواهم مطالعه کنم ، می خواهم کتاب بخوانم، می خواهم همه چیز رو بدانم. دلم می خواد خشایار و کوروش کبیر را بشناسم، می خوام بدونم مصدق کی بود و چه کرد، می خواهم تاریخ کشورم را مرور کنم. می خواهم با نظریه های علی(ع) ، با نظریه های مارکس و ... آشنا بشوم. می خواهم شعر بخوانم ، شاملو، سعدی، حافظ ، فروغ ،... می خواهم فیلم ببینم ، می خواهم موسیقی بشنوم می خواهم فلسفه بخوانم، رمان بخوانم با همه چیز و همه کس آشنا شم. می خواهم بدانم و بعد بمیرم نمی خواهم موجود پوچی باشم، می خواهم اثر گذار باشم. می خواهم ببینم و بعد قضاوت کنم. نمی خوام توی این دنیا کور باشم.
پی نوشت: خیلی چیزها را نمی دانم ولی از این به بعد می خواهم همه چیز را بدانم.
sms ، رئیس ، کافی نت ، بی وفا ، رفسنجانی ...!
اول: چند دقیقه پیش برای من یه اس ام اس اومد ولی من هنوز بازش نکردم! چون من عاشق اینم که به عکس نامه ای که روی صفحه موبایل حک شده نگاه کنم و دربارش خیال پردازی کنم. همیشه منتظر یک اس ام اس هستم و خواهم بود ولی وقتی این اس ام اس آخری رو هم باز کردم دیدم همانی نبود که می خواهم . باز یک جوک بی مزه بود. اس ام اس تا وقتی جذابه که بازش نکردی و قتی که آن را خواندی دیگر برایت جذاب نخواهد بود. پس همیشه چند دقیقه به عکس نامه ای که روی صفحه موبایل حک شده نگاه کنید و خیال پردازی ... !
دوم: دیروز رفتم "رئیس" رو دیدم. از نظر من یکی از بهترین کارهای کیمیایی بود. یک فیلم عاشقانه ، بزن بزنه، اجتمایی و ... سکانسهای داریوش ارجمند که با شخص نا شناسی حرف میزد بسیار زیبا بود هم چنین سکانسهای لعیا زنگنه هم جالب بود. یکی از بهترین نقش آفرینی های زنگنه بود. از بازی های جالب امین تارخ ، قریبیان، پولاد کیمیایی ، افشار و به خصوص خسرو شکیبایی هم نباید گذشت. یکی از برگهای برنده فیلم حضور رضا یزدانی و ترانه زیبای آخر فیلم بود. خلاصه با این فیلم حال کردم ... درود بر کیمیایی بزرگ!
سوم: دیروز سوار یک وسیله نقلیه عمومی! شده بودم. کنار من یک پسر ۲۰ ساله نشسته بود به نظر دانشجو میومد. پشت سر ماهم دو پیرمرد ۶۰ ساله نشسته بودند که یکدفعه یکی از اونا گفت چقدر به تو یعنی بغل دستیش گفتم که به رفسنجانی رای بده گوش نکردی که نکردی حالا این شده وضع ما اون یکی گفت یکم آروم تر میشنون! گفت خب بشنون مگه انتخاب آزاد نبوده؟ من میگفتم رفسنجانی تو میگفتی احمدی نژاد! آن پسر ۲۰ ساله کنار دستی منم با حسرت گفت ... اگه به معین رای داده بودین ... منم در خیالم گفتم ای مردم ساده شما همچنان در خیالات پوچتان سیر کنید تا بقیه کارشان را کنند!
چهارم: دیشب فیلم "بی وفا" ساخته "آدریان لین" رو میدیدم که راجع به خیانت زن به شوهرش بود. بی اختیار یاد جمله معروف حضرت علی افتادم : " لذتی که در بخشش است در انتقام نیست". حتما این فیلمو ببینید فیلم خوش ساخت و جذابیه.
پنجم: این پستمو دارم توی کافی نت می نویسم. کامپیوترم یه اشکال کوچیک داشت که به اینترنت وصل نمی شد. الان که دارم می نویسم چشمم به سه جوان هم سن و سال خودمه که در اطراف من نشستن. یکی داره داستان س ک س ی میخونه. یکی به یکی از سایت های پ و ر ن و رفته. و یکی دیگم داره وبگردی میکنه! بقیه هم دارن چت میکنن ... همین!
من رئیس جمهور نمیشوم!
من دوست ندارم دروغگو باشم و دل بعضی ها را بیخودی خوش کنم. نمی خواهم با وعده های تو خالی و پوچ مردم را به زندگی امیدوار کنم! به قدرت علاقه ای ندارم چون انسان را بیشتر حریص تر می کند. آدم زیاد مسئولیت پذیری هم نیستم ، همین الان به زور مسئولیت خودم رو پذیرفتم! پذیرفتن مسئولیت ۷۰ میلیون چشم انتظار دیوانگییست. بحث و جدل سیاسی را دوست دارم اما از سیاسی بازی حالم بد می شود. نمی توانم تحمل کنم کسی در مجلسی وعده آزادی دهد اما در همان لحظه در کوی دانشگاه دانشجویان را به خون بکشند. نمی توانم تحمل کنم کسی وعده پول نفت دهد ولی بعد از پیروز شدن در انتخابات با چهره ای خندان آن را تکذیب کند!
اما تا دلتان بخواهد عاشق هنرم. تر جیح می دهم به جای آنکه در دنیای کثیف سیاست غوطه ور شوم در هفت شهر عشق برای خودم عشق کنم! دوست دارم بنویسم ، البته در نوشتن زیاد توانا نیستم، ترانه بخوانم ... شعر بگویم ، سهراب سپهری، شاملو! خیلی دوست دارم روزی مثل آلپاچینو یا اسکورسیزی بشم. شاید اگر هنرمند شدم فیلمی از خاتمی ساختم یا ترانه ای برای گنجی خواندم یا رمانی با محوریت هاشمی نوشتم ... خدا را چه دیدید!
البته اگر هم نشدم عیبی ندارد، باز هم زندگی ساده خودم را با دنیای پر زرق و برق سیاست عوض نمی کنم. اگر هیچ چیز نشدم لا اقل دوست دارم با کسی که دوستش دارم در یک کلبه کوجک خوشبخت باشم. آری من حتی آرزوی رئیس جمهور شدن را هم ندارم ...
نه باغ و نه بستان نه چمن می خواهم نه سرو و نه گل و نه یاسمن می خواهم
خواهم ز خدای خویش کنجی که در آن من باشم و آن کسی که می خواهم
بعضی آدمها زاده شدهاند برای درد کشیدن. برای سخت زیستن. اگر جا بزنند و عقب بنشینند نهایت ضعف و حقارت خود را نشان دادهاند. ولی هنگامی که مبارزه میکنند، مقابله میکنند، آنچنان به خودساختگی میرسند که دنیا حسرت جسارتشان را میخورد. به جرأت میتوان گفت که من و شما یک دهم از رنج آنها را تجربه نخواهیم کرد ولی در برابر همین مقدار کم، یک میلیونیم آنها هم مقاومت نشان نمیدهیم. دنیایی که برای خودساختگی است، آنقدر راحت زندگی را به دست میگیرد که از کنترل هیچ قسمت آن برنمیایی. این کارخانه انسان سازی به قدری پیچیده است که جز تسلیم در برابر آنچه به تو میدهد چارهای نخواهی داشت. این تسلیم نه به معنای گریز و عقب نشینی است، بلکه منظور استقامت تا عبور از آن است. درست مثل وقتی که در جادهای متروک قرار گرفته باشی، تنها راه صبر و امیدواری است. اگر یک لحظه هر کدام از اینها را از دست بدهی، کارت تمام است. بعضی اوقات دل به دریا زدن و به جنگ سختی رفتن هم راه درستی نیست. هنگامی که بدانی این کار عاقبتی جز شکست ندارد، فقط باید صبر کرد و صبور بود. مشکلات مثل طوفانی هستند که نمیدانی چه وقت تمام خواهد شد، اما مطمئن هستی که تا پایان دنیا هوا اینگونه نخواهد بود و بالاخره خورشید برمیفروزد.
زمانی که در مقطع راهنمایی بودم، در کلاس زبان همکلاسیداشتم که در ظاهر و باطن از همه کسانی که تا کنون دیده بودم، بالاتر بود. در یکی از چهارشنبههای کلاس، جای او خالی بود و همه ما سکوت کرده بودیم. این پسرفقط به خاطر یک نمره پایین، و ترس از روبرو شدن با خانواده، راهی رفت تا با جلب توجه، نمرهاش بخشیده شود. اما این راه هولناک! نفسهایش را قطع کرد. تا مدتها به این فکر میکردم که چرا باید این راه را انتخاب میکرد؟ واقعاً یک خطای کوچک، اینقدر در نظرش بزرگ جلوه میکرد! به دید من و شما که از بیرون به قضیه نگاه میکنیم، تجدید شدن در یک درس باید به خودکشی بیانجامد؟
پس مشکلات ما هم گاهی در نظر دیگران آنقدر ساده و پیش پا افتاده است که عکس العمل ما در برابر آن، اراده و خرد مان را به نمایش خواهد گذاشت. پس بیایید درست مقابله کنیم!
پیشانی اگر ز داغ گناهی سیاه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
«فروغ فرخ زاد»
آنتوان عزیز، می دونی فرق ادب و نزاکت چیه؟
یه جنتلمن اشتباها در یک حمام رو باز می کنه و یه خانم کاملا برهنه رو می بینه. بعدش فوری یه قدم عقب می ره، در رو می بنده و می گه : "ببخشید خانم!". این ادبه.
همون جنتلمن اشتباها در یک حمام رو باز می کنه و یه خانم کاملا برهنه رو می بینه. بعدش فوری یه قدم عقب می ره، در رو می بنده و می گه : "ببخشید آقا!". این نزاکته.
Stolen Kisses ، فرانسوا تروفو

من از این دنیا چی میخوام....
شاید ۲۰۰،۳۰۰ دی وی دی فیلم از کارگردان و بازیگران محبوبم کافی باشد تا روزی با ۲،۳ تای آنها حال کنم و روزم را به شب برسانم. وای ... جیم جارموش ، جانی دپ، آل پاچینو ، تورناتوره، اسکورسیزی ... بوسه های برگمن و بوگارت توی کازابلانکا ... همیشه بعد از دیدن این صحنه احساساتی می شوم ، حتی اگر ۱۰۰۰ بار دیده باشم!
لیستی بلند پایه از رمان ها و کتابهایی که نخوانده ام نوشته ام . اگر می شد ۲۰ تایشان را بخرم و بخوانم عالی می شد. وای ... چه می شد اگر روزی ۲ ساعت تنها باشی و به مبل لم بدهی و خودت باش و خودت. در این مواقع موسیقی جادو می کند ... موریکنه فوق العادست! تا بحال شنیدید؟
چه حالی دارد از ساعت ۱به بعد با معشوقت خیابان های خلوت و لاجوردی را متر کنی، حالا اگر باران هم ببارد معرکست ... حیف که این موقع شب کافه ای باز نخواهد بود که پشت شیشه های بخار گرفته اش قهوه ای بنوشی و بر لبان معشوق بوسه ای بزنی. حیف ... حیف که نه معشوقی هست ، نه خیابانی ، نه کافه ای ...
فعلا رفیقان هم در دسترس نیستند که توی آندر گراند سوسکشان کنم ... کاش بودند مثل همیشه! من از این دنیا «پاکی کودکی»م که هر روز احساسش میکردم ولی این روزها از آن پاکی ها خبری نیست ... امروز می خواستم ادامه «بی عشق نمی توان» علی تفرشی را بخوانم، داستان پسر ۱۰ ساله ای که عاشق معلمش می شود ! باز هم حیف ...
توپمم که گم شده... توپی که هر هفته جمعه ها با اهالی فامیل توی چمنزارها فوتبال بازی می کردیم. لا اقل توپم را بده دنیا!
امروز تنها من ماندمو دنیای مجازی اینترنت، من ماندمو وبلاگها ... عجب دنیای کوچکی شده! کارم شده کنار پنجره نشستن و همسایه ها رو دید زدن ... کارم شده دیدن رخت پهن کردن زن همسایه ...!
فعلا از دنیا همین ها را می خواهم ... فیلم ، کتاب ، دوستانم ، معشوقم ، خیابان ، باران ، کافه ،پاکی کودکی ، توپم ... فعلا همین ها را داشته باشم بس است، تا ببینیم بعد چه شود!
مشت دنیا که برات باز شد، می بینی که این کهنه به این آسانی ها دگرگون بشو نیست. می بینی که یک زورگو که رفت، معمولا یک زورگوتر جاش را می گیرد. می بینی که انگار زور همیشه پیروز است. می بینی که امکان های انتخاب هات عموما میان بد و بدترند. می بینی جدال های دنیا بسیار مواقع میان جهالت هایی اند که شکل های متنوع به خود گرفته اند. می بینی که مهر جز کلام دستمالی شدهء تکراری چیزی نیست. می بینی بسیار چیزها که در زندگی ارج می گذاردی در دنیا محل سگ هم ندارند. می بینی جایی برای فرار نیست و هر گوشه یکی با یک طناب دار ایستاده. می بینی بسیار واژه های سنگین و پر طمطراق که آدم ها در طول تاریخ ساخته اند را می شود با تق یک سوزن ترکاند و جز هوا چیزی نیافت. می بینی بی قدرت در این کهنه، تو هم هیچ نیستی. می بینی استیصال چقدر تهوع آور است، اما آن را هم می شود با یک کم استدلال به خود قبولاند. می بینی در جستجوی جرقه ای از خرد می شود تمام دنیا را زیر و رو کرد و دست خالی بازگشت. می بینی جز آفتاب صبح اتاقت هیچ چیز به راستی از آن تو نیست. می بینی عمر خودت هم چندان چیزی بلندتر از عمر یک روزهء یک حشرهء میوه نیست، و می بینی می شود این کوتاه را چه ساده از کف داد.
و بناگاه در می یابی که شادمان بودن، به راستی و با حضور، بودن، دلیرانه ترین کاری ست که می شود به آن تن در داد.

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشستم! «شاملو»
