عشق تلخ

نوشتن ، ناله های پنهان دل را سر دادن است ، نویسنده بیشتر برای تسلی دل خود می نویسند تا بخاطر خوانندگان .

عشق تلخ

نوشتن ، ناله های پنهان دل را سر دادن است ، نویسنده بیشتر برای تسلی دل خود می نویسند تا بخاطر خوانندگان .

مرگ رنگ

 
 
برف نو، برف نو، سلام، سلام !
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام

پاکی آوردی ـ ای امید سپید ! ـ
همه آلودگی‌ست ای

راه شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کشد لبخند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم‌رنگ می‌زند رسام.

مرغ شادی به دام‌گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام !
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام !

تشنه آن‌جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می‌کند پیغام !
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خام‌سوزیم، الغرض، بدرود !
تو فرود آی، برف تازه، سلام !

احمد شاملو  ۱۳۳۸ 

 
  
  من معتقد به یک مبارزه فرهنگی ام . جامعه واقعا باید بیدار بشود , تا بیدار نشود , هر رایی که می اندازد توی صندوق به ضرر من است , به ضرر انسانیت است , به ضرر کل جامعه است و اول از همه من هم به ناچار جوشش را می خورم . *
این را که امروز از شاملو خواندم , یادم آمد مدت هاست که می خواهم چنین چیزی بنویسم .معتقد به " این " تعریفم و از همین تعریف هم اصلاح طلبم . چراکه فکر می کنم , مردمانی که روزنامه نمی خوانند , تاریخ نمی فهمند , مردم بی کتاب , با حس هایی لخت و کرخت , مردمان سنگی بی احساس ,مردمانی که موسیقی نمی فهمند , ترانه های خوب را نمی شنوند ,شعر نمی فهمند , از اوج ها و فرودها و تکانه های حرف ها و حس ها و صداها به وجد نمی آیند , ملت ساده پسند , بی هنر و آسان گیر , همه چیز و همه چیزشان تاریکی است . پندار , گفتار و کردارشان تاریکی است , انقلابشان تاریکی است , پیشوایشان تاریکی است و چه بسا شعارشان شعار تاریکی ست . چنین مردمی آزادی را نمی شناسد و اصلا آزادی به چه کارش می آید ؟! اگر به نفع آزادی هم فریاد بکشد , دروغی ست که به خودش و رویایش می گوید . اصلا ماجرا همین قدر ساده است که شاعر می گوید. از همین جاست که فکر می کنم , فضاهای باریک حداقلی اجازه می دهند مردم یک سرزمین کمی و فقط کمی حس کنند , برای دانستن کمی فرصت داشته باشند و برای فهمیدن مقداری جرات . حالا هی بنشین و از سر آمدن طاقت و انفجار و خرابی و به جوش آمدن دیگ های موهومت بگو...هیچ وقت نمی فهمی , مردمی به این تاریکی , انقلاب و رفراندوم و کوفت و زهرمارشان هم تاریکی ست.
* لالایی با شیپور , گزین گویه ها و ناگفته های احمد شاملو , ایلیا دیانوش
   
  چند وقت پیش توی وبلاگ یک پزشک مطلبی رو راجع به سرعت اینترنت درکشورهای دیگه خوندم که هم برام جالب بود هم زجرآور. سرعت اینترنت در بعضی کشورها رو ببینید:
ژاپن : 61 مگابیت در ثانیه
کره جنوبی : 45 مگابیت در ثانیه
سوئد : 18 مگابیت در ثانیه
فرانسه : 17 مگابیت در ثانیه
کانادا : 7 مگابیت در ثانیه
  
زمستان گذشته است
گل ها شکفته اند
باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است
و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها
و پشت سنگ ها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
و صورت زیبایت را ببینم
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است
تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده
شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز....

"پل الوار"
  
  
  چند دلیل برای اینکه مدرنیته بهتر از سنت است!

اولا: هزینه زندگی بر پایه سنت خیلی زیادتر از زندگی مدرنیته یا امروزیست. شما برای مثال یک عروسی را در نظر بگیرید. اگر این ازدواج بر پایه سنت و رسم خانواده ها برگزار بشود هزینه آن بیش از آن چیزی خواهد بود که یک زوج جوان بخواهند به صورت ساده و امروزی اما شیک یک زندگی ساده را آغاز کنند.
دوما: سنت در فعالیت های اجتمایی شدیدا زن را محدود می کند و زن را فقط برای کار در منزل و تربیت بچه ها تعریف می کند و کار کردن زن را در محیط اجتمایی را به نویی به بی غیرتی مرد ارتباط می دهد، در حالیکه مدرنیته کار زن در محیط اجتمایی را هم یک نیاز مادی و هم یک نیاز اجتمایی و روحی تعریف می کند و فعالیت اجتمایی زن را حق مسلم او می داند.
سوما: رسم های دست و پا گیره سنتی با زندگی شهری در قرن 21 و زندگی ماشینی اصلا تطابقی ندارد.
چهارما: در سنت روابط بین دختر و پسر کاملا نفی شده است اما مدرنیته این رابطه را یک نیاز اجتمایی می داند و زندگی بدون این روابط را غیر ممکن می داند.

اینها نظرات شخصی من بود. من خودم به شخصه زندگی ساده و مدرن امروزی را به سنت های غلط رایج بین بعضی جوامع را ترجیح می دهم شما چطور؟ 

 
  
   می خواهم مطالعه کنم ، می خواهم کتاب بخوانم، می خواهم همه چیز رو بدانم. دلم می خواد خشایار و کوروش کبیر را بشناسم، می خوام بدونم مصدق کی بود و چه کرد، می خواهم تاریخ کشورم را مرور کنم. می خواهم با نظریه های علی(ع) ، با نظریه های مارکس و ... آشنا بشوم. می خواهم شعر بخوانم ، شاملو، سعدی، حافظ ، فروغ ،...  می خواهم فیلم ببینم ، می خواهم موسیقی بشنوم می خواهم فلسفه بخوانم، رمان بخوانم با همه چیز و همه کس آشنا شم. می خواهم بدانم و بعد بمیرم نمی خواهم موجود پوچی باشم، می خواهم اثر گذار باشم. می خواهم ببینم و بعد قضاوت کنم. نمی خوام توی این دنیا کور باشم.

پی نوشت: خیلی چیزها را نمی دانم ولی از این به بعد می خواهم همه چیز را بدانم.

  
 
sms ، رئیس ، کافی نت ، بی وفا ، رفسنجانی ...!

اول: چند دقیقه پیش برای من یه اس ام اس اومد ولی من هنوز بازش نکردم! چون من عاشق اینم که به عکس نامه ای که روی صفحه موبایل حک شده نگاه کنم و دربارش خیال پردازی کنم. همیشه منتظر یک اس ام اس هستم و خواهم بود ولی وقتی این اس ام اس آخری رو هم باز کردم دیدم همانی نبود که می خواهم . باز یک جوک بی مزه بود. اس ام اس تا وقتی جذابه که بازش نکردی و قتی که آن را خواندی دیگر برایت جذاب نخواهد بود. پس همیشه چند دقیقه به عکس نامه ای که روی صفحه موبایل حک شده نگاه کنید و خیال پردازی ... !

دوم: دیروز رفتم "رئیس" رو دیدم. از نظر من یکی از بهترین کارهای کیمیایی بود. یک فیلم عاشقانه ، بزن بزنه، اجتمایی و ... سکانسهای داریوش ارجمند که با شخص نا شناسی حرف میزد بسیار زیبا بود هم چنین سکانسهای لعیا زنگنه هم جالب بود. یکی از بهترین نقش آفرینی های زنگنه بود.  از بازی های جالب امین تارخ ، قریبیان، پولاد کیمیایی ، افشار و به خصوص خسرو شکیبایی هم نباید گذشت. یکی از برگهای برنده فیلم حضور رضا یزدانی و ترانه زیبای آخر فیلم بود. خلاصه با این فیلم حال کردم ... درود بر کیمیایی بزرگ!

سوم: دیروز سوار یک وسیله نقلیه عمومی! شده بودم. کنار من یک پسر ۲۰ ساله نشسته بود به نظر دانشجو میومد. پشت سر ماهم دو پیرمرد ۶۰ ساله نشسته بودند که یکدفعه یکی از اونا گفت چقدر به تو یعنی بغل دستیش گفتم که به رفسنجانی رای بده گوش نکردی که نکردی حالا این شده وضع ما اون یکی گفت یکم آروم تر میشنون! گفت خب بشنون مگه انتخاب آزاد نبوده؟ من میگفتم رفسنجانی تو میگفتی احمدی نژاد! آن پسر ۲۰ ساله کنار دستی منم با حسرت گفت ... اگه به معین رای داده بودین ... منم در خیالم گفتم ای مردم ساده شما همچنان در خیالات پوچتان سیر کنید تا بقیه کارشان را کنند! 

چهارم: دیشب فیلم "بی وفا" ساخته "آدریان لین" رو میدیدم که راجع به خیانت زن به شوهرش بود. بی اختیار یاد جمله معروف حضرت علی افتادم : " لذتی که در بخشش است در انتقام نیست". حتما این فیلمو ببینید فیلم خوش ساخت و جذابیه.

پنجم: این پستمو دارم توی کافی نت می نویسم. کامپیوترم یه اشکال کوچیک داشت که به اینترنت وصل نمی شد. الان که دارم می نویسم چشمم به سه جوان هم سن و سال خودمه که در اطراف من نشستن. یکی داره داستان س ک س ی میخونه. یکی به یکی از سایت های پ و ر ن و رفته. و یکی دیگم داره وبگردی میکنه! بقیه هم دارن چت میکنن ... همین!

 
  
من رئیس جمهور نمیشوم!

من دوست ندارم دروغگو باشم و دل بعضی ها را بیخودی خوش کنم. نمی خواهم با وعده های تو خالی و پوچ مردم را به زندگی امیدوار کنم! به قدرت علاقه ای ندارم چون انسان را بیشتر حریص تر می کند. آدم زیاد مسئولیت پذیری هم نیستم ، همین الان به زور مسئولیت خودم رو پذیرفتم! پذیرفتن مسئولیت ۷۰ میلیون چشم انتظار دیوانگییست. بحث و جدل سیاسی را دوست دارم اما از سیاسی بازی حالم بد می شود. نمی توانم تحمل کنم کسی در مجلسی وعده آزادی دهد اما در همان لحظه در کوی دانشگاه دانشجویان را به خون بکشند. نمی توانم تحمل کنم کسی وعده پول نفت دهد ولی بعد از پیروز شدن در انتخابات با چهره ای خندان آن را تکذیب کند!

اما تا دلتان بخواهد عاشق هنرم. تر جیح می دهم به جای آنکه در دنیای کثیف سیاست غوطه ور شوم در هفت شهر عشق برای خودم عشق کنم! دوست دارم بنویسم ، البته در نوشتن زیاد توانا نیستم، ترانه بخوانم ... شعر بگویم ، سهراب سپهری، شاملو! خیلی دوست دارم روزی مثل آلپاچینو یا اسکورسیزی بشم. شاید اگر هنرمند شدم فیلمی از خاتمی ساختم یا ترانه ای برای گنجی خواندم یا رمانی با محوریت هاشمی نوشتم ... خدا را چه دیدید!

البته اگر هم نشدم عیبی ندارد، باز هم زندگی ساده خودم را با دنیای پر زرق و برق سیاست عوض نمی کنم. اگر هیچ چیز نشدم لا اقل دوست دارم با کسی که دوستش دارم در یک کلبه کوجک خوشبخت باشم. آری من حتی آرزوی رئیس جمهور شدن را هم ندارم ...

 

نه باغ و نه بستان نه چمن می خواهم      نه سرو و نه گل و نه یاسمن می خواهم
خواهم ز خدای خویش کنجی که در  آن     من باشم    و    آن کسی که می خواهم 

 
   
  
 
 

بعضی آدمها زاده شده‌اند برای درد کشیدن. برای سخت زیستن. اگر جا بزنند و عقب بنشینند نهایت ضعف و حقارت خود را نشان داده‌اند. ولی هنگامی که مبارزه می‌کنند، مقابله می‌کنند، آنچنان به خودساختگی می‌رسند که دنیا حسرت جسارتشان را می‌خورد. به جرأت می‌توان گفت که من و شما یک دهم از رنج آنها را تجربه نخواهیم کرد ولی در برابر همین مقدار کم، یک میلیونیم آنها هم مقاومت نشان نمی‌دهیم. دنیایی که برای خودساختگی است، آنقدر راحت زندگی را به دست می‌گیرد که از کنترل هیچ قسمت آن برنمیایی. این کارخانه انسان سازی به قدری پیچیده است که جز تسلیم در برابر آنچه به تو می‌دهد چاره‌ای نخواهی داشت. این تسلیم نه به معنای گریز و عقب نشینی است، بلکه منظور استقامت تا عبور از آن است. درست مثل وقتی که در جاده‌ای متروک قرار گرفته باشی، تنها راه صبر و امیدواری است. اگر یک لحظه هر کدام از اینها را از دست بدهی، کارت تمام است. بعضی اوقات دل به دریا زدن و به جنگ سختی رفتن هم راه درستی نیست. هنگامی که بدانی این کار عاقبتی جز شکست ندارد، فقط باید صبر کرد و صبور بود. مشکلات مثل طوفانی هستند که نمی‌دانی چه وقت تمام خواهد شد، اما مطمئن هستی که تا پایان دنیا هوا اینگونه نخواهد بود و بالاخره خورشید برمی‌فروزد.

زمانی که در مقطع راهنمایی بودم، در کلاس زبان همکلاسی‌داشتم که در ظاهر و باطن از همه کسانی که تا کنون دیده بودم، بالاتر بود. در یکی از چهارشنبه‌های کلاس، جای او خالی بود و همه ما سکوت کرده بودیم. این پسرفقط به خاطر یک نمره پایین، و ترس از روبرو شدن با خانواده، راهی رفت تا با جلب توجه، نمره‌اش بخشیده شود. اما این راه هولناک! نفس‌هایش را قطع کرد. تا مدت‌ها به این فکر می‌کردم که چرا باید این راه را انتخاب می‌کرد؟ واقعاً یک خطای کوچک، اینقدر در نظرش بزرگ جلوه می‌کرد! به دید من و شما که از بیرون به قضیه نگاه می‌کنیم، تجدید شدن در یک درس باید به خودکشی بیانجامد؟

پس مشکلات ما هم گاهی در نظر دیگران آنقدر ساده و پیش پا افتاده است که عکس العمل ما در برابر آن، اراده و خرد مان را به نمایش خواهد گذاشت. پس بیایید درست مقابله کنیم!

  
   پیشانی اگر ز داغ گناهی سیاه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
                                         «فروغ فرخ زاد»  
 
 
 آنتوان عزیز، می دونی فرق ادب و نزاکت چیه؟

یه جنتلمن اشتباها در یک حمام رو باز می کنه و یه خانم کاملا برهنه رو می بینه. بعدش فوری یه قدم عقب می ره، در رو می بنده و می گه : "ببخشید خانم!".  این ادبه.

همون جنتلمن اشتباها در یک حمام رو باز می کنه و یه خانم کاملا برهنه رو می بینه. بعدش فوری یه قدم عقب می ره، در رو می بنده و می گه : "ببخشید آقا!".  این نزاکته.

Stolen Kisses ، فرانسوا تروفو 
 
 
 من از این دنیا چی میخوام....

شاید ۲۰۰،۳۰۰ دی وی دی فیلم از کارگردان و بازیگران محبوبم کافی باشد تا روزی با ۲،۳ تای آنها حال کنم و روزم را به شب برسانم. وای ... جیم جارموش ، جانی دپ، آل پاچینو ، تورناتوره، اسکورسیزی ... بوسه های برگمن و بوگارت توی کازابلانکا ... همیشه بعد از دیدن این صحنه احساساتی می شوم ، حتی اگر ۱۰۰۰ بار دیده باشم!

لیستی بلند پایه از رمان ها و کتابهایی که نخوانده ام نوشته ام . اگر می شد ۲۰ تایشان را بخرم و بخوانم عالی می شد. وای ... چه می شد اگر روزی ۲ ساعت تنها باشی و به مبل لم بدهی و خودت باش و خودت. در این مواقع موسیقی جادو می کند ... موریکنه فوق العادست! تا بحال شنیدید؟

چه حالی دارد از ساعت ۱به بعد با معشوقت خیابان های خلوت و لاجوردی را متر کنی، حالا اگر باران هم ببارد معرکست ... حیف که این موقع شب کافه ای باز نخواهد بود که پشت شیشه های بخار گرفته اش قهوه ای بنوشی و بر لبان معشوق بوسه ای بزنی. حیف ... حیف که نه معشوقی هست ، نه خیابانی ، نه کافه ای ...

فعلا رفیقان هم در دسترس نیستند که توی آندر گراند سوسکشان کنم ... کاش بودند مثل همیشه! من از این دنیا «پاکی کودکی»م که هر روز احساسش میکردم ولی این روزها از آن پاکی ها خبری نیست ... امروز می خواستم ادامه «بی عشق نمی توان» علی تفرشی را بخوانم، داستان پسر ۱۰ ساله ای که عاشق معلمش می شود ! باز هم حیف ...

توپمم که گم شده... توپی که هر هفته جمعه ها با اهالی فامیل توی چمنزارها فوتبال بازی می کردیم. لا اقل توپم را بده دنیا!

امروز تنها من ماندمو دنیای مجازی اینترنت، من ماندمو وبلاگها ... عجب دنیای کوچکی شده! کارم شده کنار پنجره نشستن و همسایه ها رو دید زدن ... کارم شده دیدن رخت پهن کردن زن همسایه ...!

فعلا از دنیا همین ها را می خواهم ... فیلم ، کتاب ، دوستانم ، معشوقم ، خیابان ، باران ، کافه ،پاکی کودکی ، توپم ... فعلا همین ها را داشته باشم بس است، تا ببینیم بعد چه شود! 

 

 

  

 

مشت دنیا که برات باز شد، می بینی که این کهنه به این آسانی ها دگرگون بشو نیست. می بینی که یک زورگو که رفت، معمولا یک زورگوتر جاش را می گیرد. می بینی که انگار زور همیشه پیروز است. می بینی که امکان های انتخاب هات عموما میان بد و بدترند. می بینی جدال های دنیا بسیار مواقع میان جهالت هایی اند که شکل های متنوع به خود گرفته اند. می بینی که مهر جز کلام دستمالی شدهء تکراری چیزی نیست. می بینی بسیار چیزها که در زندگی ارج می گذاردی در دنیا محل سگ هم ندارند. می بینی جایی برای فرار نیست و هر گوشه یکی با یک طناب دار ایستاده. می بینی بسیار واژه های سنگین و پر طمطراق که آدم ها در طول تاریخ ساخته اند را می شود با تق یک سوزن ترکاند و جز هوا چیزی نیافت. می بینی بی قدرت در این کهنه، تو هم هیچ نیستی. می بینی استیصال چقدر تهوع آور است، اما آن را هم می شود با یک کم استدلال به خود قبولاند. می بینی در جستجوی جرقه ای از خرد می شود تمام دنیا را زیر و رو کرد و دست خالی بازگشت. می بینی جز آفتاب صبح اتاقت هیچ چیز به راستی از آن تو نیست. می بینی عمر خودت هم چندان چیزی بلندتر از عمر یک روزهء یک حشرهء میوه نیست، و می بینی می شود این کوتاه را چه ساده از کف داد.

و بناگاه در می یابی که شادمان بودن، به راستی و با حضور، بودن، دلیرانه ترین کاری ست که می شود به آن تن در داد.

 

هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشستم!

«شاملو» 

 

دو بال برای پرواز

بخوانیدتا ببینید چقدر زیباست بازی با کلمات:

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم /با صدای خیس بارون تو رو آواز کنم/از تماشای قناری به تو پرواز کنم /به تو پل میزنم از بهانه هامو/ از همه شبانه ها مو /میرسم به تو دوباره/بوی عطرتو میدن ترانه هامو/ پر اسمت میشن عاشقانه هامو /از گل و شعر و ستاره /میرسم به تو دوباره /نیستی اما یادت اینجاست/
وقت گل کردن رویاست ...


کـجــای ایـن جــنـگـل شــب /پنهون می شی خورشیدکم/پشـت کدوم ســد ســکـوت/پـر مـی کــشــی چــکـاوکم/ چرا بـه من شک می کنی/ مـن کـه مـنـــم  

 بـرای تــو/ لبـریـزم از عـشــق تــو و/ سـرشــارم از هــوای تــو/ دسـت کدوم غزل بـدم/ نـبــض دل عـاشـقـمـو/ پشت کدوم بهانه باز/ پنهون کنم هق هقـمو/  نـوازشــم کــن و بـبـیــن/ عشق می ریزه از صدام/ صدام کــن و ببـین که باز/ غنچه می دن تـرانه هام/ اگر چه من به چـشـم تو/ کمـم قـدیمی ام گمـم/ آتشـفشـان عـشـقـمـو / دریـــای پــر تـلاطــمــم/ گـریه نمی کنم نـــرو/ آه نمی کـشـم بشین/ حرف نمی زنـم بمـون/ بغض نمی کنم ببیـن

واقعا اگر زمانی ایرج جنتی عطایی نبود اکنون به چه گوش می کردیم؟ ترانه سرایی که به بهترین شکل با کلمات بازی و به زیباترین شکل از آنها بهره برداری می کند. اگر سه ترانه را به عنوان بهترین بدانیم شک نکنید شعر دو تا از آنها را جنتی عطایی گفته. به ترانه های بالا دقت کنید ، واقعا زیبا هستند. وقتی می گوید: باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم /با صدای خیس بارون تو رو آواز کنم/از تماشای قناری به تو پرواز کنم ... مو بر بدن آدم سیخ می شود. وقتی می گوید: دسـت کدوم غزل بـدم/ نـبــض دل عـاشـقـمـو/ پشت کدوم بهانه باز/ پنهون کنم هق هقـمو ... انسان عاشق در ترانه غرق می شود. کاش او همیشه بماند و همیشه ترانه بگوید چون خیلی ها با ترانه های او عاشق می شوند و زندگی می کنند که یکی از آن خیلی ها منم. 

 

 

 

 

صادق هدایت زیر بار بسیاری ازکیفیات آفرینش نمی رفت و از پروردگار در باطن سوال هایی داشت که به قول خودش به جانش افتاده بود و بلاجوابی آفرینش را در وجودش تلخ ترمی ساختند .
هدایت می پرسید تو به چه حقی مرا آفریدی ؟ به چه عذری بدون رضای من مرا به دنیا آوردی ؟ چرا به سوال هایم جواب نمی دهی ؟ من از تو می پرسم اصلاً جهان را چرا آفریدی ؟ تو جواب می دهی برای اینکه مرا ستایش وعبادت کنید : خلقناکم لتعبودن .
اما تو خود به صراحت درحق خود گفته ای که غنی عن العالمین هستی و ازستایش و عبادت روزه و نماز چون ما مخلوقی و هر مخلوق دیگری مستغنی و بی نیازهستی پس چرا مرا و ما را آفریدی ؟ من خوب میدانم که حرفم به گوش ات نمی رسد و این نیز خود مایه ی درد و روزگار تلخ و تاریک من است .
من می دانم که چیزهای خوب و زیبا هم زیاد آفریده ای  و می گویی جمیلم  و جمال را دوست می دارم . می دانم که ماه و ستاره و گل وسبزه و صورت دل فریب و آوازخوش و دلکش و بوسه و کنار و خوردن و پوشیدن و گفت و شنود با صاحبدلان بلند اندیشه و آزاده و بافهم و باذوق هم آفریده ی توست .
اما پس چرا آن همه چیزهای دِهِشتناک (هدایت این کلمه را زیاد استعمال می کرد) و زشت و زیان بخش و هلاکت زا حتی گلها و برگها و قارچ های خوش آب و رنگی که سمی است و مانند مار وعقرب زهرناک و کشنده است را بوجود آوردی ؟ چرا درمقابل نیکی و پاکی  و صفات ملکوتی - رذالت وخباثت و دنائت و حمق و جهل و تعصب و حرص و طمع و حسد و ظلم و جور و ضعف و مرگ و فنا را سربار بیچارگی های ما کردی ؟
چرا باید هرچیز خوب و زیبایی سرانجام بپوسد و بگندد و زشت و کریه بگردد و سرانجام با خاک یکسان بشود ؟ می گویی از نو آنها را به صورت بهتری درمی آورم . این همه تبدیل و تغییر چرا و تکلیف چون من وجود لاجان و ناتوانی که تا چشم بهم بزنم رفتنی هستم و نابود می شوم چیست ؟
تو آدم و حوا آفریدی - مرحبا به تو ! تو بهشت و خلد برین ساختی و آدم و حوا را درآنجا ساکن ساختی ؛ آفرین بر تو ! اما پس به چه علت و به کدام بهانه مار و گندم ابلیس را به جان آنها انداختی تا با کمک و فریب و خدعه و دورنگی آنها ازآنجا بیرون بیفتند و دارای سرنوشتی بشوند که دل سنگ رامی سوزاند ؟
چرا با کمک نیرنگی که واقعا دلپسند نیست آنها را ساکن این کره ی خاکی ساختی که باید شکم را به عرق پیشانی و کدیمین سیر کرد ؟ چرا دو فرزند دلبند آنها یعنی هابیل و قابیل را به علت مساله ای که با زیرشکم ارتباط دارد به جان هم انداختی تا برادرکشی درمیان آدمیان مرسوم ومعمول گردد ؟
می گویی آن همه پیامبر و رسول فرستادم تا شما فرزندان آدم را راهنما باشند و راه راست وصراط مستقیم را به شما نشان بدهند ... مریزاد - دستت درد نکند ولی با آن که کرورها ازآدمیان هرروز و شب بالحن تضرع ازتو درخواست می کنند اهدنا صراط المستقیم پس کی دراین راه خواهند افتاد ؟
تاکنون پس ازهزارها و کرورها سال تاجایی که تاریخ نشان می دهد روزگارما آدمیان بی یار و یاورمدام بدتر و مشکل تر و وخیم تر شده و به صورت مساله ای باهزار مجهول لاینحل درآمده است . به ما می گویند که تودنیا را برای مقصودی آفریده ای . آیا کی باید به مقصود برسی و مرکب به هدف برسد ؟
پس منظورمقدست کی جامه ی عمل و تحقق خواهد پوشید ؟ به مامی گویند دنیا اول و آخر ندارد و یا اگردارد ازدایره فهم وادراک ما آدمیزادهای لغ ملغی محدود الشعور بیرون است . آیا تصدیق نمی نمایی که درحق من یا ما ظلم شده است ؟ سماورمی داند چرا می جوشد و باد می داند که چرا می وزد.
وسیب می داند چرا رنگ وعطر و مزه می پذیرد و حق دارد فکرکند برای آدمیان خلق شده است . ما آدمیان کوته بین آشکارمی گوییم که آسمان و زمین و خورشید و پروین برای ما آفریده شده است و ابر و باد و خورشید و فلک درکارند تا ما نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم ولی شاید به حقیقت نزدیکترباشد که بگوییم (تابه غفلت بخوریم).
من روسیاه حاضرم بپذیرم که درطبیعت هرچیزی به درد چیزدیگری می خورد ولی هیچ سردرنمی آورم که ما آدمیان به چه دردی می خوریم  . اگرباید به درد چیزی بخوریم چرا باید به آن همه زمانی که ازازل می گذرد هنوز آن درد را درمان نشده ایم و آیا بیم آن نمی رود که تا ابد این درد اساسی را درمان نکنیم ؟
آیا می توان پذیرفت که روزی این سرگردانی و مصیبت بلاعلاج به پایان خواهد رسید ؟ من هم می دانم که سالها و گاهی قرن ها می گذرد تا یک نفرفضول آقا(مانند خود من) پیدا شود و به جزشکم و زیرشکم خود را دستخوش اندیشه های بی سروته بکند و بگوید(خدایا راست می گویم فتنه ازتوست) و یا (گرآمدنم به من بدی نامدی) وازسربه سر تو گذاشتن کیف وحال وتسلیت خاطری برای خود دست و پا کند و واویلا که من نیز نمی دانم چرا ازآن افراد بسیارشافه و نادری هستم که به این نوع فکرها می افتم و چون می شنوم که (بازیچه ی قدرت الهیم همه) به خود میگویم ای کاش با کمک یارنگی ازعروسک پشت پرده بودن خلاصی می یافتم .
{ محمد علی جمال زاده : هدایت چندسالی پیش ازآن که ازتهران به پاریس و از پاریس به وادی عدم برود درنامه ای که در ژنو به من نوشت درباره بازی (عروسک پشت پرده) (به زبان فرانسه پولی شینل) ازمن اطلاعاتی خواست و گویا درباب آنچه درمملکت ترکیه نشان می دهند و بی شباهت به عروسک پشت پرده نیست ، برایش مطالبی نوشتم }
راستش گاهی من هم مانند اکثرفرزندان آدم می خورم و می آشامم و می خوابم و ازعیش و نوش روی برگردان نیستم  . ولی چه کنم که همین عوالم هم سرانجام روحم راخسته می سازد و ازبسیاری چیزها سیرمی شوم و بازهمان دایره ی غم افزای سرگردانی وغم حیرت که چه بسا ایجاد یک نوع  تنفر و انزجاری می کند می افتم .
ان وقت است که دیگرحتی چیزهای خوب وقشنگ و دلپذیر و با معنی هم هیجان و خلجان وجودم را که سخت حساس و نکته سنج آفریده شده (و وضع محیطی هم که درآن عمر را به سرمی برم شدیدتر ساخته است ) ومرا معذب می دارد و به راستی که جانم را می آزارد و حتی مرا به یاد خودکشی می اندازد آن وقت است که دیگرشعله ی رحم و مروت ودلسوزی چه درحق خودم و چه درحق دنیا ومردم دنیا وهرآنچه متعلق به دنیا دارد درنهادم خاموش می گردد و دراعماق وجودم تفاوتی مابین زشت و زیبا باقی نمی ماند . آن وقت است که عطش نیستی وهم قدم شدن با فنا وعدم درسرتاپایم بیدارمی گردد و از کائنات روی برگردان و گریزان می شوم ومعنی این سخن کم نظیر شیخ هرات برایم کاملاً روشن می گردد که :
گرجمله کاینات کافرگردند
بردامن کبریایش ننشیند گرد
ومنی که با شعرو شعرا (به استثنای خیام خودم) چندان میانه ای ندارم صدای حافظ را می شنوم که :
برو که رونق این کارخانه کم نشود
ز زهد همچو تویی یازفسق همچومنی
ومتوجه می گردم که حافظ عارف هم دنیا را (کارخانه) خوانده است وکارخانه ای درمقابل نظرم مجسم میگردد که به قصاب خانه شباهت تام و تمامی دارد و گوسفندان رامی بینم که بع بع کنان به عالم بی اعتنا داخل می شوند و همان جا سرشان را می برند و گوشت و دُنبه و شکمه آنها را حیوان دیگری به نام آدمیزاد به نیش می کشد
ومی جود وهضم میکند ودرچاله پرگند وبویی خالی می کند و شکرچنین انعامی را به جا می آورد . ازهمه بدترآنکه این کار زوال و پایانی هم ندارد واین قصاب خانه ی ابدی را دنیای اکل وماکول هم می نامیم و چنان است گویی تنها برای تکرارهمین جریان شگفت آمیزآفریده شده ایم .
به رای العین می بینیم که مخلوقات شیره ی جان هم دیگررامی مکند وبدان زنده اند ودنیا درنظرم تیره وتارمی گردد ودلم به هم می خورد وحالت تهوع دست می دهد وآن وقت است که فکررفتن و دورشدن ونیست شدن سرمستم می سازد و چون می بینم که برای رهایی یافتن ازاین مخمصه ودغدغه راهی وجود دارد تسلا می یابم وبه خود می گویم رفیق حالا که باید رفت چرا دیگرمعطلی ! تو که دیگردرانتظارچیزی نیستی پس امروزرا به فردا افکندن بی معنی است و با عزم وجزم چنان که گویی به حجله ی عروس می روم دست به کارمی شوم و با خونسردی هرچه تمام تر و بی سروصدا و ننه من غریبم باکمک بی منت گازمنزل آشپزخانه که مانند آن همه نیروهای دیگرمرموزاست و دراین گردون گردنده و این چرخ وفلک دیوانه و مصروع دارای توانایی فتنه گر و اثربخشی است ازقید آنچه آن را حیات می خوانند رهایی می یابم ومزه ی آسایش جاودانی بی برو بیا و بی چون و چر او بی اگر و مگر و بی دردسر را می چشم .
به جایی می روم که شاید پایانی نداشته باشد وعدم محض باشد وهیچ به خاطرم خطورهم نمی کند که به زعم حافظ  شیرازمرغ چمنم و دارم به گلشن رضوان می روم .هیچ نمی دانم به کجا دارم می روم همین قدراست که می دانم که به جایی می روم که نام و نشانی ندارد و قاطبه ی مخلوقات رهسپارآن هستند

متفاوت

  

  

در خواب ناز بودم شبی
دیدم یکی زنگ میزند
گفتم: اونجا کیه کیه؟؟ پشت اون در کیه؟؟؟ سایشو من میبینم
گفت من غمم، در میزنم
گفتم برو گورت رو گم کن بذار بخوابم
باز هم مرام و معرفت رفقا که لااقل میذارن ما یه خواب راحت بکنیم
 
گفتم برو از رفیقام یاد بگیر

 

 

 معنی چندلغت

 

 

 کثافت: ماده ای عجیب که در طبیعت بسیار رایج است، اما بیش از هرجا میتوان آن را در دست حکام یافت. نمیتوان با پول مردم آن را پاک کرد
.
فصاحت: شیوه ای قدیمی برای قانع کردن احمق ها. در این هنر، یک کوتوله کچل با ادا و اصول و حرکات چشم و ابرو و تغییر لحن گفتار در مورد یک لیوان آب حرفهایی میزند که همه میدانند. روشی که در آن هر موضوع احمقانه ای مهم جلوه میکند
.
رأی گیری: یک روش ساده که به وسیله آن اکثریت به اقلیت ثابت میکند مقاومت بیهوده است. بسیاری از شخصیتهای بزرگ که عقلشان پارسنگ برمیدارد گمان میکنند اکثریت به اینکه دلیل حق داشتند حکومت میکردند و اقلیت به این دلیل اطاعت میکردند که حق نداشتند و نه اینکه مجبور بودند. یک روش کاملا دموکراتیک برای منطقی کردن استبداد. یک نوع روکم کنی کاملا دموکراتیک
.
سنگسار: پرتاب غیردوستانه سنگ
.
کارشناس: متخصصی که همه چیز را در مورد یک چیز میداند و هیچ چیز در مورد سایر چیزها نمیداند
.
کلمه قصار: جمله حکیمانه ای که یک بار هضم و صد بار نشخوار میشود
.
مرد: موجودی که همواره مورد بی اعتنایی و بی توجهی است. موجود نر انسانی است که غالبا توسط انسانهای ماده "فقط یک مرد" خوانده میشود. دو شکل از این نژاد وجود دارد؛ حمال خوب و حمال بد
.
مسئولیت: غم سیالی که بدون هیچ زحمتی میتوان آن را به گردن خدا، سرنوشت، شانس یا همسایه انداخت
.
واقع گرایی: هنر نگاه کردن به طبیعت از دید یک قورباغه. زیبایی منظره ای که یک موش کور نقاشی کرده است
.
مودب: استاد عملی و هنری پنهان کاری
.
لباس زیر زنانه: زهرمار! من چه میدانم یعنی چه؟ این هم شد سوال

.
.
.
دایره المعارف شیطان 

 


جمعه است. با نامزدتان به پارک میروید تا لحظاتی عاشقانه و شاعرانه را در کنار هم سپری کنید. هنوز چند دقیقه ای از صحبتهای عشقولانه تان نگذشته که خانم پیری از راه میرسد و بغل دست شما مینشیند و بعد از سلام و علیکی گرم با شما و نامزدتان، بدون هیچ مقدمه ای شروع میکند به تعریف و تمجید از شخص شما. نامزدتان با تعجب از پیرزن میپرسد: "مادربزرگ! شما مگه رسول جون من رو میشناسین؟؟" و پیرزن بلافاصله جواب میدهد: " رسول تو؟ این رسوله منه؛ نه تو. این رسول جون، شوهرمه". نامزدتان در حالی که چارشاخ مانده ناگهان وارد فاز عصبانیت میشود و کیفش را محکم بر سر شما میکوبد و میگوید: "رسول خان! خاک بر سرت کنن ... تو قبلا ازدواج کرده بودی و به من نگفتی؟ اونم با این پیرزن که پاش لب گوره؟" اینها را میگوید و به سرعت از پارک خارج میشود. میخواهید دنبالش بروید که پیرزن دست شما را میگیرد و میگوید: "میخوای کجا بری کله قند من؟؟ بیا پیش خودم که کلی باهات کار دارم". در همین لحظه، آمبولانس ویژه ای از راه میرسد. دو خانم بسیار هیکلی و البته سفیدپوش از آمبولانس خارج میشوند و بازوهای پیرزن را محکم میگیرند و او را میبرند. نگاهتان به پشت آمبولانس میفتد ... که نوشته ... بیمارستان روانی فرشتگان سیاه

 

 

پت و مت رو که میشناسین ... بله ... همین دو تا عروسک باحالی که ما بعضی اوقات میشینیم نگاهشون میکنیم و کلی میخندیم.

من چند وقتیه که روی یه ویژگی این دو نفر زوم کردم ... و اونم اینه که این دو نفر به شدت مرد عمل هستن. تا فکری به ذهنشون میرسه فوری انجامش میدن ... اصلا هم کاری ندارن که فکرشون درست هست یا نه ... اصلا فکر نمیکنن که چه عواقبی در انتظارشونه ... فقط عمل میکنن.

اغلب ما ایرانیها برعکس پت و مت عمل میکنیم ... یعنی میشینیم کلی فکر میکنیم ... بازم هی فکر میکنیم و فکر میکنیم تا ببینیم میشه یه کاری رو انجام داد یا نه؟؟؟ البته ما ایرانیها چون همچین بگی نگی تنبل هم هستیم، اساسا دنبال یه دلیل میگردیم تا یه کاری رو انجام ندیم و در این مورد خیلی هم موفقیم. 
 
 
 
کافور در مملکت ما در دو جا مصرف اساسی دارد: یکی مرده شورخانه ها و دیگری سلف سرویس دانشگاه ها. چون خیر سرم این مطلب طنز است از کنار اولی کاملا بی تفاوت عبور میکنیم. اما دومی ... سلف سرویس.
 
کافور در غذاهای دانشجویی نقش اصلی را بازی میکند ... چرا که کافور در بدن همان کاری را با {...} میکند که {...} با {...}و همچنین نقش اساسی در حال گیری از دانشجوهای دختری داشته که فکر میکنن آنجلینا جولی هستن ولی وقتی لخت میشن پشماشون از پشمای بدن میمون بیشتر(بنا به شنیده ها چون بنده شخصا تخصصی در این باره ندارم) لطفا بیخود گیر ندید که چی با چی فلان کار را میکند ... خودتان را به کوچه علی چپ نزنید. نکته اصلی اینجاست که وارد کردن کافور در غذای دانشجویان، هنری است که از هرکسی ساخته نیست. اگر فرض کنیم که غذای امروز سلف چلومرغ با سوپ باشد، راههای زیر برای وارد کردن کافور به غذا وجود دارد:
 
اول
به محض این که جوجه های عزیز سر از تخم در می آورند به جای این که توسط غذاهای متداول مرغ و جوجه تغذیه شوند به آنها کافور داده شود. بدین ترتیب تک تک سلولهای بدن این جوجه که در آینده تبدیل به مرغ میشوند مالامال از کافور ناب خواهد شد.
 
دوم
به جای اینکه به مرغها آمپولهای هورمونی تزریق شود که در آینده هیکلمند شوند و اندامی در حد آرنولد داشته باشند، به آنها کافور تزریق شود. بدین ترتیب مرغها به کافور معتاد میشوند و چنانچه سرنگ سالم و ماده مخدره کافور در اختیار آنها قرار گیرد مرغها به طور خودجوش دست به تزریق میزنند و خود را از کافور سیراب میکنند.
 
سوم
هنگام پختن مرغها در دیگ یک پیمانه بزرگ کافور در آب مرغ ریخته شود.
 
چهارم
برنج غذای مذکور در محلول آب کافور پخته و نهایتا دم شود.
 
پنجم
کافور در سوپ ریخته شود ... که میزان جذب کافور در بدن در این حالت دو برابر حالات دیگر است.
 
ششم
چون دانشجویان بلافاصله پس از صرف غذا هوس میکنند آب بنوشند لذا هرازگاهی کافور در منبع آب هم ریخته شود.
.
.
.
راههای مبارزه با جذب کافور:
 
1. پیشگیری: از خوردن غذای سلف جدا بپرهیزید
 
2. به همراه غذا پیاز فراوان بخورید
 
3. خرما و رطب بخورید در حد مرگ ... خصوصا اگر در نواحی خرماخیز تحصیل میکنید
 
4. شکلات و کاکائو میل کنید که در افزایش قوای {...} تاثیر زیادی دارد
 
5. از داروهای افزایش قوای {...} که در بازار مثل نقل و نبات ریخته استفاده کنید ولی اسراف نکنید 
 

 
 همیشه میگویند نگاه نکن که حرف از دهن چه کسی بیرون می آید ... به این دقت کن که این حرف حق است یا ناحق؛ درست است یا نادرست؟ اما واقعا چه میشود که گاهی حرفی یکسان از دهان مبارک دو آدم متفاوت خارج میشود و برخوردهای متفاوتی با آن میشود؟ 
 
 
 
 
 
 
 

شما یک پیرمرد شصت و هفت ساله هستید ... . صبح از خواب بیدار میشوید؛ مثل همیشه ساعت هشت. پس از این که آبی به سر و صورت خود میزنید و خواب از سرتان میپرد به آشپزخانه میروید و سماور را روشن میکنید. تا وقتی آب جوش بیاید شما سعی میکنید کمی نرمش کنید. ضبط را روشن میکنید و یک آهنگ مناسب و ریتمیک را انتخاب میکنید. سعی میکنید حرکات سریع و ایروبیک انجام دهید. اما فقط پس از انجام چند حرکت، زوار شما در میرود. دست و پا درد امان شما را بریده است. شما دیگر پیر شده اید، اما نمیخواهید قبول کنید و تلاش دارید ادای جوانها را در بیاورید

به آشپزخانه میروید و چای را دم میکنید. بساط صبحانه را مهیا کرده و شروع به میل کردن میکنید. احساس میکنید چیزی کم است ... بله، موسیقی با صبحانه یادتان رفت. به طرف ضبط میروید و چند آهنگ از مرحوم ابی و مرحومه گوگوش سلکت میکنید و دوباره به سر میز صبحانه باز میگردید و میکوشید تا لقمه ای نان و پنیر و گردو ببلعید ... اما از گلویتان پایین نمیرود. از چای شیرین کمک میگیرید؛ اما چاره ساز نیست. چون اصلا پایین نرفتن لقمه از گلویتان به سیستم گوارشی و این جور چیزها ربطی ندارد. بغض راه گلویتان را بسته است. یاد صبحانه های دوران مختلف زندگی میفتید ... صبحانه کنار اعضای خانواده، صبحانه در کنار دوستان ... اصلا صبحانه نخوردنها و ... . گذشته پر است از خاطرات شیرین اما حال آکنده از تنهایی و غم؛ ولی شما نمیخواهید این حقایق را قبول کنید و دائم وانمود میکنید که زندگی توام با تنهایی شما خیلی هم خوب است

ساعت نه و نیم است. کامپیوتر را روشن میکنید و به اینترنت وصل میشوید. سرعت مثل چهل و چهار سال پیش همچنان پایین است ... لعنت به این سیستم مخابراتی. ایمیلهایتان را چک میکنید. تعدادی از دوستان قدیمی چند میل جالب فرستاده اند. آنها را میخوانید. سپس به سراغ بلاگتان میروید ... همان یاهو سیصد وشصت ... مثل همیشه یک چاخان سر هم میکنید و مینویسید. چند تا عکس هم از این ور و آن ور میگیرید و با فتوشاپ میتپانید توی هم. سپس مطلب را پست میکنید. به صفحه سیصد و شصت نگاه میکنید ... عکس دوران جوانیتان ... جک اسپارو ... اینتر و ... . از عکستان چهل و چهار سال پیرتر شده اید ... جک اسپارو؟؟؟ جانی دپ هم که صد کفن پوسانده است ... اینتر؟؟؟؟ اینتر هم صد و چهل و چهار ساله شده و سرمربی باشگاه، پسر مانچینی است؛ اینتر همچنان در لیگ قهرمانان ناکام است و پسر ماسیمو موراتی که اکنون رییس باشگاه است، همانند پدرش، عقلی در کله اش نیست

ساعت یازده میشود. لباس میپوشید و عصایتان را برمیدارید. از خانه بیرون میزنید. از دکه روزنامه فروشی یک روزنامه اعتماد میگیرید و به سمت پارک میروید. یک نیمکت انتخاب میکنید و مینشینید. روزنامه را باز میکنید. صفحه اول مطلبی در مورد گرانی زده و یک سخن از رییس جمهور مبنی بر این که برای مبارزه با گرانی، خود وارد گود خواهد شد. شما در دلتان میگویید: اگر میشد که بابات یک شکری میخورد. آخر رییس جمهور وقت، پسر احمدی نژاد فقید است. به صفحه ورزشی نگاهی میکنید. مطلبی در مورد تیم ملی زده ... علی دایی گفته که در سال دو هزار و پنجاه و هشت از سرمربیگری تیم ملی خداحافظی خواهد کرد

به دور و برتان نگاهی میکنید. نیمکت سمت راستتان چند پیرمرد کنار هم نشسته اند و از دوران جوانیشان سخن میگویند و کلی چاخان پاخان تحویل هم میدهند. نیمکت سمت چپ هم چند پیرزن نشسته اند و دارند غیبت میکنند.اون پیرزنی که میان آنها نشسته اسن نیلوفر محممد خانی است خاطرت است که نیلوفر در جشن تولد هجده سالگیش گفته بود که چهل سال بیشتر عمر نخواهد کرد از خود میپرسی که او چرا هنوز زنده است و گذر میکنید نگاهتان به زمین بازی پارک میفتد. چند کودک در حال توپ بازی هستند. توپشان به درون خیابان پرت میشود و همان موقع یک ماشین رد میشود و توپ میترکد  

 


به جشن تولد دوستتان دعوت می شوید. لازم است برای دوستتان هدیه ای بخرید. لباس می پوشید و حاضر می شوید. مادرتان می پرسد: «میری بیرون برای دوستت هدیه بخری؟ حالا چی می خوای بخری؟». شما جواب می دهید: «کتاب»؛ چون هرچه باشد هر دوی شما دانش آموز هستید و باید کار فرهنگی را سرلوحه کارهایتان قرار دهید. مادرتان می گوید: «پسر گلم! خاک بر سرت! فقط بلدی آبرو و حیثیت ما رو ببری ... می خوای کتاب بخری که همه بگن حتما پول نداشته که رفته کتاب خریده؟؟؟». شما در حالی که تکرار می کنید کتاب می خرید از خانه خارج می شوید.

 

در حال قدم زدن در خیابان با خود فکر می کنید که چه کتابی برای دوستتان بخرید؟ شما که اصلا نمی دانید او از چه تیپ کتابهایی خوشش می آید؟ کمی که بیشتر فکر می کنید یادتان می آید یکبار دوستتان گفته بود در به در دنبال فلان کتاب می گردد ولی گیر نمی آید. جستجو برای یافتن کتاب مورد نظر را آغاز می کنید؛ اما هرچه می گردید، هیچ رقمه گیر نمی آید. از جستجوی کتاب مذکور منصرف می شوید که ناگهان آن را می یابید؛ البته در بساط یک دستفروش. با خود می گویید گرفتن کتاب دست دوم به عنوان هدیه جشن تولد خیلی زشت است ولی بعد می گویید که برای او محتوای کتاب مهم است نه دست دوم بودن آن. می خواهید کتاب را بردارید که پیرمردی که او هم جلوی بساط ایستاده و کتاب ها را نگاه می کند، به شما می گوید: «جوون! به قیافت نمی آید که انقدر خر باشی که بخوای از این کتاب ها بخری. این کتاب ها مثل لباس های تاناکوراست که حساسیت پوستی می آورد». شما سریع دستتان را عقب می کشید. از پیرمرد بابت اطلاع رسانیش تشکر می کنید و صحنه را ترک می کنید. چند قدم از بساط دستفروش دور نشده اید که می ایستید و نگاهی به پشت سرتان می کنید. می بینید که پیرمرد همان کتاب را از دستفروش می خرد و با خوشحالی می رود.

 

در ذهنتان فقط و فقط یک چیز در حال رژه رفتن است: ... کتاب ...؛ افکار مختلفی به ذهنتان خطور می کند: بروید کتاب رمان جودی ابوت را برایش بخرید یا شاید رمان آنشرلی، یا کتاب حافظ به روایت کیارستمی، یا شاید یک کتاب کاربردی تر مثل چگونه همسر آینده خود را پیدا کنید؟ یا از این کتاب کوچولوها که خیلی هم گوگولی و نازه، و یا ... و یا از این کتابهایی که درآرایشگاه هاگذاشته اند، چند تا را دو در کنید. در همین افکار هشل هفت هستید که یکی از رفقای عزیزتان با شما تماس می گیرد و می پرسد: «برای جشن تولد فلانی چی می خوای بخری؟». شما می گویید کتاب. او می گوید: هدیه دادن کتاب، کار بسیار خز و جلفی است و از تو بعید است، فرشته سیاه! بهتره چیز دیگری بخری». کتاب خریدن از ذهنتان پاک می شود. می روید و یک ادکلن می خرید. کادو پیچش می کنید و می روید به جشن تولد.

 

پس از کمی کف و سوت و رقص و بخور بخور و ...، نوبت به باز کردن هدایا می رسد. کادوی اول: کتاب؛ کادوی دوم: کتاب، کادوی سوم: کتاب ... نوبت به کادوی شما می رسد: ادکلن. هدیه شما در میان انبوهی از کتابها، بسیار ضایع و گل درشت و تا حدی ذاغارت جلوه می کند. همه به شما به چشم آدمی نگاه می کنند که اصلا از فرهنگ و ادب و هنر بویی نبرده است. شما خیلی شرمنده می شوید و سعی می کنید خودتان را در جایی از جمع قایم کنید که زیاد به چشم نخورید. اما نوبت به هدیه آخر می رسد که از طرف پدر دوستتان است: کتابی دست دوم ... همان کتاب مورد علاقه دوستتان که گیر نمی آمد. وای ... این همان کتابی است که شما می خواستید از دستفروش بخرید. از شدت تعجب دهانتان به اندازه دهان اسب آبی باز می شود؛ چون متوجه می شوید آن پیرمردی که شما را گول زد و کتاب را از دستفروش خرید، پدر دوستتان بود.


اساسا من اتوبوسهای شرکت واحد اتوبوسرانی  را خیلی دوست دارم؛ البته نوع کلاسیک را عرض میکنم نه این بی آرتی ها. حتما میگویید: «باید هم خوشت بیاد. یه بلیت بیست تومنی میدی و مسافتهای طویل رو میری و میای». خب ... من این دلیل رو رد نمیکنم ولی علت اصلی چیز دیگری است. علت اصلی این است که با نشستن در این وسیله نقلیه عمومی، میتوانم خوب مردم را تماشا کنم. الان حتما میگویید: «این فرشته سیاه عجب آدم حیضیه». برداشت بد نکنید. منظورم این بود که روابط بین انسانها رو خوب میبینم و لذت میبرم. واقعا در این اتوبوسها، آدم چیزهای جالبی میبیند و میشنود. مثلا همین دیروز رفته بودم یک کتاب بخرم. الکی الکی و از سر بیکاری، چند تا اتوبوس اضافی هم سوار شدم تا بیشتر و بیشتر مردم شریف دهکرد را به نظاره بنشینم. چند تا از این دیده ها و شنیده ها را برایتان تعریف میکنم:

اول

در اتوبوس، دو پیرمرد کنار هم نشسته بودند و داشتند حرف میزدند. اولی به دومی گفت: از حاج اکبر آقا خبری داری؟ خیلی وقته ندیدمش. دومی گفت: آره؛ بنده خدا هفته پیش سکته قلبی کرده.

اولی: بیچاره ... حالا چرا سکته کرده؟

دومی: میگن شب قبلش خوراک لوبیا با قارچ خورده بوده. معده ش عادت نداشته و نفخ کرده ... این باد معده فشار آورده به قفسه و سینه و قلبش ... اونم سکته کرده. به همین راحتی.

اولی: اُه اُه ... منم شکمم زیاد نفخ میکنه ... پس باید بیشتر مراقب باشم.

دوم

توی ترافیک بودیم. یه ماکسیما همبغل اتوبوس ما توقف کرده بود و منتظر بود چراغ سبز بشه. چند تا خانم و آقای در حد تیم ملی بورکینافاسو هم نشسته بودن توش. همون موقع یه دونه از این بچه های خیابونی که توی خیابونا و بالاخص پشت چراغ قرمزا اسفند دود میکنند اومد جلوی ماکسیما و منتقل اسفند رو کرد توی ماشین. ماشین پر از دود شده بود. سرنشینان عزیز هم برای این که بچه زودتر بزنه به چاک، دست کردن توی جیب و کیفشون و هرچی دم دستشون بود دادن به بچه. اصلا نگاه نکردن ببینن دارن اسکناس چند تومنی میدن. من که دو سه تا دو هزار تومنی و یه پنج هزار تومنی  دیدم که دادن به بچه هه. این اسفند دود کردن هم پول توشه ها.

سوم

توی اتوبوس، یک دخترخانم و یک پیرزن کنار هم نشسته بودند. پیرزن از میدون تره بار برمیگشت و زنبیلش پر از میوه بود. موبایل پیرزن زنگ خورد. پیرزن جواب داد. وقتی قطع کرد به دختر گفت: «امان از پیری ... یادم رفت کاهو بخرم. فکر کنم پارکینسون گرفتم». دختر خنده اش گرفت و گفت: «منظورتون آلزایمره دیگه؟»

پیرزن: آره همون. همین که اسمش توی ذهنم نمیمونه یعنی این که این بیماری رو گرفتم. واقعا که میگن پیریه و هزار درد بی درمون راست میگن.

دختر: شما که ماشاا... بزنم به تخته، جوونید.

پیرزن: من جوونم؟ من همین فردا پسفرداست که بشم همنشین نکیر و منکر

پیرزن در ایستگاه بعدی پیاده شد و رفت

چهارم

دو پسر سوار اتوبوس شدند و کنار هم نشستند. ظاهرا رفیق بودند. یکی تریپ عادی داشت و دیگری از آنهایی بود که از این ریشهای عجیب و غریب داشت. میگید ریش عجیب غریب چیه؟ از همین ریشهایی که یک جایی که باید باشد نیست و یک جایی که نباید باد هست. پسر ریش عجیب خیلی افسرده بود. پسر دیگر سعی کرد زیر زبون آقای ریش عجیب را بکشد.

تیریپ عادیه: امروز چته؟ چه مرگته؟ خیلی ناراحت و عصبی هستی؟ چیزی شده؟

ریش عجیبه: آره ... نیلوفر (دوستم) باهام قهر کرده

تیریپ عادیه: آخه چرا قهر کرده؟

ریش عجیبه: دیروز حالم زیاد خوش نبود. تگری زده بودم و تو حال خودم نبودم. نیلوفر زنگ زد که با هم قرار بذاریم بریم بیرون. میخواستم بهش بگم: «عزیزم، قشنگم، دورت بگردم، من بدون تو نمیتونم زندگی کنم». اما زبونم چرخید و از دهنم در رفت که: «فلان فلان شده نکبت! زندگیم رو به گند کشیدی ...»

منو میگی، از خنده داشتم میمردم پسره یه نگاهی انداخت به من که گفتم الان بلند میشه میاد از پنجره پرتم میکنه بیرون. منم، از ترس، ایستگاه بعدی پیاده شدم. 

 

برای یک انسان یکسال چیزی نیست. قسمتی کوتاه از مسیر طولانی زندگی. 

وقتی نوشتن این وبلاگ را شروع کردم، چیزی شبیه بازی بود. گفته بودم وبلاگ نویسی مثل خانه ساختن است و من هم داشتم خانه ای میساختم. 

گفته بودم، نوشتن برای فراموش کردن است و من هم مینوشتم تا به فراموشی سپرده شود... 

اما با نگاشتن هر یک از واژگان این وبلاگ خاطرات دوران گذشته پر رنگ تر از گذشته شد... 

واین بار نمی نویسم برای فراموش شدن و فراموش کردن...